پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
حکومت به شیوه خودسازماندهی
- پيش نوشت: ببخشید طولانی است. امیدوارم حوصله خواندن داشته باشید. فکر کنم ارزشش را دارد.
شايد بسياري نام ويكيپديا را شنيده باشند. ويكيپديا بزرگترين دانشنامه اينترنتي آنلاين است. اما شايد كسي باور نكند كه ويكيپديا 4 سال است كه كارخود را شروع كرده و تا سال گذشته تنها 2 كارمند داشته و اكنون توسط 8 نفر اداره مي شود. اما چگونه چنين چيزي ممكن است؟ ويكيپديا توسط آدمهايي در سراسر دنيا كه هيچ ارتباطي با يكديگر و نيز با ويكيپديا ندارند نگارش يافته است. در واقع هر كسي مي تواند مطالب ويكيپديا را ويرايش نمايد و يا مطلب جديدي به آن اضافه نمايد. اما نخستين سوالي كه در ذهن هر كس شكل مي گيرد ميزان اعتبار مطالب ويكيپديا است. اگر هر كسي اجازه داشته باشد كه مطالب را تغيير دهد طبق پيش فرض ذهني ما سنگ روي سنگ بند نمي شود! مجله Nature و بسياري ديگر از نهادها تحقيقاتي در زمينه ميزان اعتبار ويكيپديا انجام داده اند. به طور خلاصه اين نتايج نشان مي دهد كه به طور متوسط مقالات دانشنامه معروف بريتانيكا Britanica ،3 غلط و مقالات ويكيپديا 4 غلط دارد. اين در حالي است كه حجم مطالب ويكيپديا بيشتر و طبيعتا به روزتر از بريتانيكا مي باشد. اما آيا امكان خرابكاري در ويكيپديا وجود ندارد؟ هر چند سابقه دارد كه اشتباهات فاحش و خنده داري در ويكيپديا به وجود آيد اما مقالات مهم آن كه بالتبع خوانندگان بيشتري دارند در كمتر از يك دقيقه اصلاح مي شوند. سوابق تغييرات حفظ مي شود و خوانندگان به محض مشاهده مشكل آنرا برطرف مي كنند.
ويكيپديا يك از نمونه از سيستمهاي خود سازمانده است. نمونه هاي بسياري از اينگونه سيستم ها را مي توان يافت. بدن ما نمونه ديگري از اين سيستمهاست. زماني كه دست ما زخم مي شود يا هنگامي كه باكتري به بدن وارد مي شود بدن ما خود به خود و بدون اينكه كار خاصي انجام دهيم التيام مي يابد. در واقع هيچ گونه نظارت خارجي وجود ندارد. سلولهاي نوك انگشت ما بدون اينكه يك ناظر خارجي از بيرون بگويد چگونه قرار گيرند و علي رغم اينكه هر يك عمر كوتاهي دارند، هميشه با يك نظم و ترتيب در كنار هم مي نشينند و اثر انگشت ما در تمام طول عمر ثابت است. سيستمهاي خود سازمانده خواص فوق العاده بسياري دارند من جمله طراحي بهينه (كمترين هزينه و بيشترين بازدهي)، قابليت تطبيق با تغييرات، پايداري بالا و... . و بي سبب نيست كه خداوند تمام جهان را با بر اساس سيستمهاي خود سازمانده طراحي كرده است. خود سازماندهي امروزه در پيشرفته ترين موسسات تحقيقاتي جهان نظير MIT در حال بررسي است.
نمونه هاي ديگري از خود سازماندهي را مي توان در سيستمهاي اجتماعي يافت. تاكسي هاي تهران بر خلاف اتوبوسها مسيرهاي از پيش تعيين شده ندارند و بسته به اينكه چه مسيري مسافر بيشتري دارد مسير خود را انتخاب مي كنند. همچنين خلوت ترين مسير را در هر ساعت انتخاب مي كنند. به اين ترتيب، هم بيشترين حجم مسافر جابجا مي شود، هم در كمترين زمان ممكن به مقصد مي رسند و هم رانندگان بيشترين سود را مي برند. نحوه قرار گيري مغازه ها در سطح شهر نيز پيرو همين قاعده است. اگر مغازه اي جنسي را بياورد كه در آن محل خريدار نداشته باشد خود به خود ورشكست مي شود و نهايتا آن محل مغازه اي احداث مي شود كه بيشترين مقدار نيازهاي مردم را برطرف نمايد. در نقطه مقابل سازمانهاي دولتي را در نظر بگيريم. در اين سازمانها درآمد افراد وابسته به ميزان فعاليتي كه مي كنند نيست. يك كارگر اگر 100 قطعه توليد كند همان قدر حقوق مي گيرد كه 50 قطعه را توليد كند. بنابراين كاملا طبيعي است كه براي فرد تفاوتي نكند كه قطعه بيشتري توليد كند يا قطعه كمتري. اگر در شركت، سازمان و يا جامعه اي كارمندها كم كاري مي كنند چه كسي گناه كار است؟ مدير شركت يا كارگرها؟ اگر مغازه اي فروش بالايي ندارد و يا كشوري اقتصاد بيماري دارد چه كسي مقصر است؟
آنچه كه تعيين كننده رفتار يك سيستم خود سازمانده است، نحوه تعامل اجزا با يكديگر و با محيط است. يك ليوان آب، يا مقداري گاز را در نظر مي گيريم. سطح آب هميشه صاف است، هيچ كاري براي صاف شدن سطح آن لازم نيست انجام دهيم. در واقع هر كاري كه انجام دهيم اوضاع را بدتر مي كند. اگر آب روي زمين بريزد، خود به خود به پايين ترين نقطه مي رود، كسي مسير را نشان نمي دهد. حال اگر بخواهيم آب در مسير مورد علاقه ما قرار گيرد، بايد مانعي مقابل آن ايجاد كنيم و يا در واقع سد بزنيم. ميزان نيرويي كه به سد وارد مي شود برابر است با فشار آب. يا به عبارتي ميزان اشتياقي كه آب براي جاري شدن و مخالفت با مانع مذكور دارد. براي اينكه آب را به نقطه خاصي هدايت كنيم نصيحت كردن لازم نيست. تنها بايد نقطه مورد نظر را گود كنيم. براي اينكه آدمها كار مورد علاقه ما را انجام دهند نيازي به زور و اجبار نيست، بايد انگيزه لازم براي آن كار را فراهم كنيم. چنانچه اين كار را نكنيم اولا بايد دائما بر افراد فشار وارد كنيم و متقابلا فشار آنها را تحمل كنيم. ثانيا به محض قطع فشار سيستم فرو خواهد ريخت. اين كار مثابه نگاه داشتن يك توپ در بالاي كوه است كه با كوچكترين بادي خواهد افتاد در عوض توپي كه ته دره باشد، هميشه به محل اوليه باز مي گردد. شايد مهم ترين دليل فروپاشي نظام هاي كمونيستي علي رغم اينكه در پي تحقق عدالت بودند و از شديدترين تدابير امنيتي استفاده مي كردند همين امر است. همچنين فساد گسترده اي كه در اين كشورها به وجود مي آيد (علي رغم هدف تعيين شده) به علت آن است كه راه هاي غيرقانوني منافع بسيار بيشتري را براي افراد فراهم مي آورد.
حال يك سوال اساسي مطرح است: آيا آدمها خوب هستند يا بد؟ اگر با وجود تمام نظارتها و مجازات ها در كشورهاي كمونيستي فساد گسترده وجود دارد، به معني آن است كه اكثر آدمها ميل به فساد دارند؟ در نقطه مقابل مي بينيم كه ويكيپديا با اينكه سيستمي كاملا باز دارد به سمت تعالي مي رود، اين يعني اكثر آدمها خوب هستند؟ در واقع آدمها نه خوب هستند و نه بد. آدمها آدمند! در شرايط عادي آدمها رفتاري معمولي دارند، خواه اين رفتار براي ما خوشايند باشد و خواهد نباشد. خواه بپذيريم و خواه انكار كنيم.
در يك گاز در حالت عادي، مولكولهاي گاز به هر سو مي روند، همان تعداد مولكول كه به سمت بالا مي رود، به همان اندازه به سمت پايين و نيز به همان تعداد به چپ و راست. در نتيجه فشار گاز در همه جهات برابر است و مركز جرم گاز جابجا نمي شود. حال اگر بنا به دليلي تعدادي از مولكولهاي گاز در يك جهت بيشتر حركت كنند فشار گاز در آن جهت به شدت افزايش مي يابد، اين دليل مي تواند جاذبه زمين و يا چرخش يك پروانه باشد. اگر مولكوهاي گاز مي توانستند با هم حرف بزنند و هماهنگ و همجهت گردند نيز همين اتفاق مي افتاد. در اين حالت گاز به شدت از نقطه تعادل فاصله مي گيرد و در يك جهت شروع به حركت مي كند. اين روزها كه اكثر مردم مي خواهند براي شب عيد خريد كنند مي بينيم كه چقدر خيابانها شلوغ مي شود و اين وضعيت همان فاصله گرفتن از نقطه تعادل است. يعني مردم در وضعيت عادي كه در زمانهاي رندوم خريد مي كردند نيستند. اين فاصله گرفتن از نقطه تعادل مي تواند مخرب باشد و نيز مي تواند سازنده باشد. همچنين هماهنگي مي تواند خودجوش و يا توسط عامل خارجي باشد. هيتلر توانست توده هاي مردم آلمان را همجهت نمايد (هماهنگي توسط عامل خارجي) و جنگ جهاني به راه بياندازد و همچنين گاندي توانست با هماهنگ كردن مردم بر استعمار انگلستان پايان بخشد(نمونه هماهنگي مثبت). همه حكومتها از قدرت هم جهت شدن مردم آگاهند اما در مواجهه با اين موضوع دو راه مختلف را انتخاب مي نمايند. برخي از حكومتها دريافته اند كه ايستادگي در برابر توده مردم كاري دشوار است و هماهنگ با جريان جامعه حركت مي كنند و برخي ديگر كه اين راه را نمي پذيرند و مسير خود را از قبل انتخاب كرده اند ناگزير هستند كه از هر نوع هماهنگي ميان مردم جلوگيري نمايند. رسانه ها و مطبوعات آزاد، احزاب مستقل، NGO ها، تشكلهاي صنفي و كارگري، شركتها و سرمايه داران بزرگ، جنيش دانشجويي، ملي گرايي و قوميت گرايي، اديان و اعتقاد و... در اين حكومتها دائم سركوب مي شوند تا جامعه مسير دلخواه حاكمان را طي نمايد. حتي اين حكومتها مي كوشند تا وضع ظاهر افراد را نيز يكسان كنند تا عدم تعادل و حركت در جهت خاصي ايجاد نشود. اين حكومتها مايل نيستند هيچ حزبي شكل گيرد. حتي افراد درون حاكميت و معتمدان خود را به تناوب عوض مي كنند تا از شكل گيري هر حزب و گروهي جلوگيري نمايند. دائما خبر خيانت عده اي را مي توان در اين حكومتها شنيد. اين حكومتها نيازمند نيروي نظامي گسترده هستند تا كنترل جامعه را در دست گيرند (مانند سدي در برابر آب) و براي اينكه نيروهاي نظامي عليه خودشان قدرت نگيرند برخي را مسئول مراقبت از برخي ديگر قرار مي دهند. ( در آلمان نازي، اس اس، گشتاپو، ارتش و... وجود داشت. يا مثلا در ايران ارتش، سپاه، نيروي انتظامي، وزارت اطلاعات، اطلاعات ارتش، اطلاعات سپاه) اين حكومتها اساسا طبقه اي را برتر و شايسته تر از طبقه ديگر براي حكومت مي دانند و جهت كاهش فشار مردم و همراه كردن آنها با خود غالبا از يك ايدئولژي بهره مي گيرند و فقط از نيروي نظامي و اطلاعاتي استفاده نكنند. ايدئولوژيهايي نظير نژاد پرستي (آلمان نازي و آفريقاي جنوبي)، كمونيسم (روسيه، چين، كوبا) اسلام (ايران، عربستان صعودي). اين حكومتها هرگونه فاصله گرفتن از جهت تعيين شده خودشان را سركوب مي كنند و حلقه خود را دائم تنگ تر و تنگ تر مي كنند، اقليتها هر قدر هم كه نزديك به ايدئولژي حاكم باشند روزي سركوب خواهند شد.
از ديگر راه هاي سريع هماهنگ كردن مردم در يك جهت واحد، بهره گيري از يك دشمن است. در اين جكومتها هميشه حالت فوق العاده وجود دارد. (سوريه 40 سال است كه حالت فوق العاده اعلام كرده است.) بنابراين اين حكومت ها خود دست به ايجاد بحران مي زنند تا بتوانند توجيه لازم جهت سركوب را فراهم آورند (تسخير سفارت، تحريك اسرائيل، ايجاد آشوب در عراق و...). حتي اگر دشمني وجود نداشته باشد با تحريك سعي در به وجود آوردن آن مي كنند.
اما آيا اين حكومتها هميشگي هستند؟ نكته جالب توجه در اين حكومتها اين است كه دائما عده اي از دايره حاكميت رانده مي شوند. در نتيجه بدنه حاكميت دائما باريك تر و باريك تر مي شود و از سوي ديگر افرادي كه در بازي قدرت مشاركت داده نمي شوند با يك جرقه روزي وارد عرصه قدرت مي شوند. اين فرآيند انقلاب نام دارد و ممكن است آرام و يا خشونت آميز باشد. در جريان انقلاب 57 نيز از سويي قشر متوسط جامعه كه قدرت مند نيز شده بود از دايره حاكميت بيرون نگه داشته مي شد و از سوي ديگر تنها تشكل موجود، جامعه روحانيت بود كه با فروپاشي نظام به واسطه فشار نيروي طبقه متوسط حاكميت را در دست گرفت. نهايتا تمام حكومتهاي ديكتاتوري فروخواهند ريخت. اما تضميني براي وجود جايگزين مناسب وجود ندارد. اين حكومتها تنها مي توانند با اعطاي امتيازات ويژه به حاميان خود و نيز سركوب مردم عمر خود را قدري طولاني نمايند اما با پايان يافتن منابع ماليشان كه مسلما مبتني بر تجارت آزاد (شيوه طبيعي تجارت مطابق اصل خودسازماندهي) نيست فروخواهند ريخت.
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
دست آخر سور زد
شعری فوق العاده از «هادی خرسندی» نازنین. پیشاپیش از امت حزب الله بابت استفاده از الفاظ قبیحه نظیر پاسور و سور طلب مغفرت دارم.
اي عجب با ملت ما هرکسي پاسور زد ------ دست آخر سور زد
بر خلاف حکم بازي، سور خود با زور ------ دست آخر سور زد
آنکه ميگفتند اصلاً ناشي است و تازهکار------- نيز بيزاز از قمار
دستگرمي، سور اول را ز راه دور زد -------- دست آخر سور زد
بيبي دلهاي مردم، صيغه شد بهر طرف ------ آمد آقا از نجف
روز اول، دم ز آزادي و صلح و نور زد------ دست آخر سور زد
خلق احساساتي ما، دلزده از ماسبق ---------- پشت هم دادش ورق
او پي حفظ تنوع، سور خود با زور زد ------ دست آخر سور زد
بعد ِ آقا، نوچههايش وارد بازي شدند --------- يک به يک راضي شدند
هريکي سوري مطابق با همان دستور زد ---- دست آخر سور زد
هفت خاج آورد آن شيخي که بار پسته داشت ------ ثروتي شايسته داشت
ثروتش افزون شد و سوري که زد کيفور زد ------ دست آخر سور زد
شيخي آمد با عباي نازک و تور سفيد ------------ حيله و مکرش جديد
خنده بر لب سور خود را با ادا و عور زد ------ دست آخر سور زد
شيخ توي حوزه و رمال در کنج دکان ------ مطمئن شد سورشان
حجت الاسلام قاري در کنار گور زد ------- دست آخر سور زد
هم گداي روضهخوان، هم "سيد صيغهبيار" ------ سورشان شد برقرار
هم مقام رهبري زد، هم رئيس جمهور زد ---------- دست آخر سور زد
تودهاي هم اين ميان با داس خود آمد جلو ------ گفت شد وقت درو
سور خود با عذر المأمورم و معذور زد------ دست آخر سور زد
الغرض، هرکس که آمد، چون امام اولي ------ سور زد بيمعطلي
پس دلش از بهر سور آخري هم شور زد ------ دست آخر سور زد
هاديا ديدي که هر ليلاج پست خالبار ------ کرد دستش را دراز
آس ما کش رفت و "دهلو خوشگله" را تور زد ------ دست آخر سور زد
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
انتخابات، از آمریکا تا ایران و از شرکت تا تحریم
این
روزها به موازات بررسی صلاحیت نمایندگان مجلس شورای اسلامی، در ایالات متحده بحث
انتخاب کاندیداهای ریاست جمهوری در جریان است. خالی از فایده نخواهد بود تا مقایسه
ای میان این دو انتخابات داشته باشیم.
پس
از انتخاب ریاست جمهوری احمدی نژاد، وزارت کشور فیلمی را منتشر نمود که به مصاحبه
با کاندیداهای ریاست جمهوری که رد صلاحیت شده بودند می پرداخت. دهقان و قالی باف و
روستایی که روزگاری جمهوری اسلامی داعیه دفاع از آنها را داشت توسط خبرنگاران دوره
شده و مورد تمسخر قرار می گرفتند. بدیهی است که هدف وزارت کشور از انتشار این فیلم
تهیه برنامه کمدی نبود و تنها به دنبال آن بود تا نشان دهد در صورتی که تائید
صلاحیت کاندیداها توسط ایشان صورت نگیرد چه افراد بی صلاحیتی به صحنه انتخابات
وارد خواهند شد.
البته
شکی نیست که هر کسی صلاحیت ریاست جمهوری را ندارد و حتی شرکت آنها در انتخابات
اتلاف هزینه و زمان است (بگذریم از اینکه به طریق اولی احمدی نژاد و سایر
کاندیداها نیز صلاحیت نداشتند). اما مساله این است که آیا راه دیگری جهت بررسی
صلاحیت افراد وجود ندارد؟ آیا اگر شورای نگهبان نباشد هر کسی می خواهد رئیس جمهور بشود؟
در
سایر نقاط جهان بررسی صلاحیت افراد چگونه صورت می گیرد؟
در
ایالات متحده فرد معمولا به نمایندگی از حزب خود در انتخابات شرکت می نماید. حتی
نماینده حزب توسط افراد خاصی معرفی نمی شود و پیش از انتخابات، مردم از میان چند نامزد
احتمالی کاندیدای مورد نظر خود از آن حزب را انتخاب می نمایند. علاوه بر این شرکت
در انتخابات مختص به احزاب نیست و چنانچه فردی بخواهد به صورت مستقل شرکت نماید
این امکان فراهم است مشروط بر آنکه تعداد مشخصی امضا از مردم اخذ نموده باشد. حتی چنانچه
فردی قادر نباشد این تعداد امضا را جمع کند باز هم می تواند در انتخابات شرکت
نماید مشروط بر آنکه وثیقه ای در حد بخشی از دارایی های یک فرد عادی را بسپارد که
در صورت موفقیت وی در انتخابات وثیقه مسترد خواهد شد و در غیر اینصورت جهت جبران
هزینه های انتخابات ضبط خواهد گردید.
حتی
فراتر از تائید صلاحیت ها، کاندیدای ریاست جمهوری آمریکا با حمایت یک قشر سرمایه
دار انتخاب نمی شود. به موجب قانون انتخابات کاندیداها نمی توانند از هیچ فرد حقیق
یا حقوقی بیش از 2000 دلار کمک جهت تبلیغات انتخاباتی انتخاب نمایند. حتی قادر
نخواهند بود در برنامه تلوزیونی که با سرمایه یک شرکت خاص تهیه شده است شرکت
نمایند. نمایندگان رقیب از یک سو، مطبوعات از سوی دیگر و مسئولین برگزاری انتخابات
و قوه قضاییه ایالات متحده ضامن صحت اجرای مقررات هستند. سوای اشکالاتی که ممکن
است در انتخابات آمریکا وجود داشته باشد این شیوه در هر جای دیگر دنیا قابل پیاده
سازی است.
در سوی دیگر جهان در کشور ما انتخابات به یک کمدی – تراژدی شبیه است. بگذریم از اینکه بسیاری اساسا نمی توانند حتی در انتخابات ثبت نام نمایند و بگذریم از اینکه حتی کسانی که در دوره قبلی نماینده مجلس و یا وزیر بوده اند نیز صاحب صلاحیت نیستند. شورای نگهبان که مشخص نیست صلاحیت خود را از کجا احراز کرده است به بررسی صلاحیت نمایندگان می پردازد. سوال اصلی اینجاست که چنانچه شورای نگهبان قادر است صلاحیت یا عدم صلاحیت افراد را تائید نماید دیگر چرا انتخابات برگزار می نماید؟ چرا بهترین فرد یا افراد را خود انتخاب نمی کنند، کما اینکه در مورد رهبر مجلس خبرگان چنین می کند. مضافا چه نیازی به بررسی صلاحیت نمایندگان است زمانی که کل نمایندگان با ساعتها بررسی قانونی را تائید می نمایند و شورای نگهبان می تواند بدون هیچ توضیحی آن قانون را رد نماید و حتی لایحه بودجه را مخالف با شرع تشخیص دهد. جالب تر از این، حتی پیش از آنکه موضوعی به شور گذاشته شود رهبر جمهوری اسلامی می تواند با حکم حکومتی خود آن موضوع را اساسا از دستور خارج نماید. واقعا چه نیازی به مجلس است؟
پاسخ
این پرسش بسیار آشکار و بدیهی است. جمهوری اسلامی تنها به جهت حفظ ظاهر در صحنه
سیاست خارجی اقدام به برگزاری انتخابات می نماید. از رد صلاحیت نوه آقای خمینی تا حکم
حکومتی رهبر در مورد قانون مطبوعات نشان می دهد که کار جمهوری اسلامی از تعارف با
مردم ایران گذشته است و هر کاری را که لازم بداند انجام می دهد و تنها دغدغه ایشان
حفظ ظاهر در خارج کشور است.
زمانی
که نمایندگان ما اساسا در لیست نمایندگان تائید صلاحیت شده و حتی رد صلاحیت شده وجود
ندارد، زمانی که حداکثر حد تحمل رژیم مجلس ششم است که در نهایت گرفتار حکم حکومتی
رهبر و فیلتر دائمی شورای نگهبان خواهد شد، زمانی که پیشاپیش نمایندگان انتخاب شده
اند و حتی تعداد شرکت کننده ها نیز از سوی وزیر کشور اعلام شده است و زمانی که جمهوری
اسلامی برای حفظ بقای خود نیازمند برگزاری نمایش انتخابات است آیا ما هم در این
نمایش شرکت خواهیم کرد؟
زمانی که می بینیم علی رغم تمام انکارها تک تک نظرات کشورهای خارجی برای جمهوری اسلامی مهم است و زمانی که فریادمان به جایی نمی رسد و حتی هاشمی رفسنجانی نیز می خواهد به خدا شکایت کند، یکی از موثر ترین استراتژیها کمک گرفتن از سازمانهای بین المللی با ارسال نامه و جمع کردن امضا جهت اعمال نظارت بین المللی برای برگزاری یک انتخابات آزاد و منصفانه است. شاید سخت باشد اما ترس جمهوری اسلامی گواهی است بر موثر بودن آن.
این مطلب هم در خصوص انتخابات مطلب جالبی است.
چهارشنبه دهم بهمن 1386
همبستگی با دانشجویان در بند
چندي پيش آقاي خامنه اي به يزد سفر كردند و حضور ايشان همراه بود با استقبال ميليوني مردم. جاي بسي خرسندي است كه مردم ما تا اين اندازه علاقه مند به نظام و ولايت فقيه هستند و علاقه خود را با حضور در انتخابات، حضور در راهپيمايي ها، در نماز جمعه و در همه چيز و همه جا نشان مي دهند. اما اين سوال مطرح است كه حكومتي با اين همه طرفدار و با اين پشتوانه حمايت ميليوني كه در سايه مستقيم نظرات ولي عصر اداره مي شود چگونه اعتراض چند جوان دانشجو، چند كارگر، چند معلم و يا چند فعال حوزه زنان را بر نمي تابد؟ آيا همين عده قليل قادرند نظام مقدس جمهوري اسلامي را سرنگون سازند؟ حكومتي كه ايدئولوژي خود را بهترين و بي مانندترين ايدئولوژي تاريخ بشريت مي داند از افكار مخالف چند جوان مي ترسد؟ دم خروس را باور كنيم يا قسم حضرت عباس را؟ قدري عميق تر كه بيانديشيم نه تنها اين دو موضوع را در تعارض با هم نمي بينيم و به عكس هر دو را موئيد يك امر بايد دانست. هر قدر نظامي بيشتر نگران سقوط خود باشد بيشتر سركوب مي كند، بيشتر نمايش حضور مردم و حمايت آنها را ترتيب مي دهد و بيشتر بر قدرتهاي جهاني پيروز مي شود.
جنبش دانشجويي در ايران به واسطه اينكه از تمام اقشار و افكار و مناطق ايران نماينده هايي دارد و از سوي ديگر به لحاظ پيشرو بودن دانشگاه و دانشجويان در همه عرصه ها و عدم وابستگي دانشجويان به جريان هاي سياسي به دلايل مادي و معيشتي، جريان مستقلي بوده است كه صداي كل جامعه ايران را در مقياسي كوچكتر مي توان در آن يافت. از آنجايي كه ايران تا كنون حزب در مفهوم واقعي آنرا تجربه نكرده است جنبش دانشجويي اين وظيفه را بر دوش كشيده است و چشم اميد يك ملت به جنبش دانشجويي دوخته شده است (كه البته توقعي بيش از ظرفيت اين جريان است) اما به لحاظ سهيم نبودن در قدرت دانشجويان ما همواره در معرض شديدترين حملات حكومت بوده اند.
نمي دانم از ماجراي كوي دانشگاه بگويم كه قلب رهبر را جريحه دار مي كند و در عوض همه عاملان آن تبرئه شدند و يا از تبرئه شدن دوستان پلي تكنيكي بگويم كه بيش از چهل روز است تبرئه شده اند و هنوز آزاد نشده اند. از دانشجوياني بگويم كه به مناسبت روز دانشجو دستگير شده اند و يا از محمدي كه در زندان جاناز احمد باطبي كه براي بالابردن پيراهن خوني دوستش سالهاست كه تاوان مي دهد. اي كاش ماجرا به همين جا ختم مي شد. حكومتي كه داعيه دفاع از حقوق مردم فلسطين را دارد، تاب اعتراض دانشجويان دانشگاه تهران به وضعيت غذا و قطع گاز خوابگاه را نيز نمي آورد و ديروز خبر بازداشت تني چند از دوستان دانشجويمان را شنيديم.
امروز 10 بهمن،به دعوت سایت ۱۰ بهمن در یک حرکت زیبا دوستان زيادي در حمايت از دانشجويان دربند نوشتند. اين نوشته كوتاه هم تنها نشاني بود از حداقل كاري كه مي توانيم در حمايت از دوستان ناديده و ناشناخته خود انجام دهيم. مهم نيست با آنها هم عقيده باشيم و يا نباشيم. آنچه مهم است اين است كه بدانند تنها نيستنند و لااقل براي دفاع از آزادي خودمان اجازه نمي دهيم آزادي ديگري تنها به دليل داشتن عقيده اي متفاوت با عقيده حاكمان جمهوري اسلامي صلب شود.
اسامی برخی از دانشجویان دربند:
یکشنبه سی ام دی 1386
در جستجوی معصومیت از دست رفته
وقتي كه بچه بوديم دنيا جور ديگري بود. دنيا كه نه، ما جور ديگري بوديم. بزرگ تر ها حكم خدا را داشتند. همه حرفهايشان درست بود. همه چيز را مي دانستند. همه كار مي توانستند بكنند. هر كاري که دلشان مي خواست. قوي بودند. بزرگ بودند. يادم هست كه هميشه دوست داشتيم بزرگ شويم. هر وقت سنمان را مي پرسيدند يك سال اضافه تر مي گفتيم. اما نمي دانم... نمي دانم چطور شد كه وقتي ما بزرگ شديم مثل آنها نشديم. شايد هم هنوز بزرگ نشده ايم.
وقتي بچه اي بازي مي كند، وقتي بدو بدو مي كند، وقتي با آهنگي مي رقصد، وقتي كارتون نگاه مي كند، وقتي اسباب بازي كه مي خواسته مي خرد، لذت و شادي واقعي را در چشمانش مي بيني. وقتي كه مي خوابد آرامش واقعي را در چشمانش مي بيني. كسي نيست كه بچه ها را دوست نداشته باشد. كسي نيست كه از بغل كردن كودكي لذت نبرد. كودك معصوم است. عجيب است كه اين همه انسان معصوم در كنار خود مي بينيم و برتري آنها را نيز مي بينيم ولي چيزي از كودكان ياد نمي گيريم. ما كه از بهشت آمده ايم به دنبال راه رسيدن به بهشت هستيم.

يك بچه وقتي بازي مي كند فقط به خاطر بازي است كه بازي مي كند. به خاطر لذت از همان كار است. نه به خاطر پول. نه به خاطر ترس. نه به خاطر تقدير و نه افتخار.
كودك وقتي بازي مي كند فقط به بازي فكر مي كند. اگر صدايش كني شايد نشنود. هيچ وقت كار نمي كند. كارش بازي كردن است.
كودك در اكنون زندگي مي كند. هيچ وقت نگران فردا نيست. اگر بخواهند آمپول بزنند داد و فرياد مي كند اما نه از يك روز قبل. وقتي كه تمام شد ديگر تمام شد. فردايش عزا دار نيست. كودك فقط فكر الان است.
از تكرار خسته نمي شود. يك آهنگ را هزار بار هم گوش بدهد باز هم دوستش دارد. يك غذا را هميشه هم كه بخورد دوستش دارد. هر روز هم كه فوتبال بازي كند خسته نمي شود. 100 بار هم كه دالي بازي كني باز هم مي خندد. هميشه چيز تازه اي در آن كار مي بيند. جواب را از قبل نمي داند. اما چرا براي ما حتي تكراري شدن چيزهايي كه دوستشان داريم هم خسته كننده است؟
كودك دقيق است. همه چيز را مي بيند. با گل فرش، با يك تكه چوب، با يك تكه نخ و با هر چيزي سرگرم مي شود. همه چيز برايش جالب است. حتي مدفوع. مي خواهد همه چيز را بيازمايد. خيلي زود تر از من و شما همان حجم از مطالب را مي آموزد. اگر نمي تواند انتگرال بگيرد فقط به خاطر اين است كه نمي داند منظور ما از انتگرال چيست.
وقتي كه بچه بوديم دنيا جور ديگري بود. دنيا كه نه، ما جور ديگري بوديم...
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
نمی دانم.
الان كه رفتم وبلاگ حاج محمود (فرياد سبز) و ديدم كه ديگه نمي خواهد بنويسه خيلی دلگير شدم. حس مي كنم يه جورايي به پست كذايي بنده هم مربوط مي شه. حالا اينكه چرا من اينجا پست مي نويسم و آنجا دعوا مي شه خودش حكايتيه.
در مورد پست قبلي دوستان همه گفتند كه تند رفته ام. خودم هم قبول دارم. با اين وجود هنوز هم معتقدم كه جمكران چيزي جز خرافه نيست. هنوز هم معتقدم كه از ماجراي عاشوا بي اندازه سو استفاده شده و حكومت فعلي ايران بخش عظيمي از حاكميتش را مديون همين موضوع است. هنوز هم معتقدم اينكه خدا را رها كرده ايم و از ديگري تقاضاي شفا و شفاعت و... داريم به يك معني شرك است. هنوز هم معتقدم به دلايل سياسي است كه امام حسين اينقدر مهم شده، چرا كه اگر همه ائمه معصومند چه دليلي دارد يكي از ديگري مهم تر باشد. هنوز هم معتقدم اينجوري گنبد و بارگاه درست كردن براي امام ها و دست كشيدن به ضريح و... بت پرستيه (هر چند كه مصداق بت پرستي را بيشتر ذهني مي دانم تا عيني). هنوز هم فكر مي كنم كار بي معني و نشدني است اگر بخواهيم مبناي اعتقاداتمان را بر اساس تاريخ قرار دهيم، تاريخي كه 1400 سال از آن مي گذرد. به عينه مي بينم چطور اتفاقي كه هفته پيش افتاده (مثلا ماجراي ناو آمريكا و قايق هاي تندرو سپاه) با ۲ فیلم مختلف و دو روایت متناقض روایت می شه. اما...
اما با همه اينها فكر مي كنم بهتره كاري به عقايد ديگران نداشته باشيم. موضوعي كه چند تا از دوستان هم اشاره كردند. بگذاريم بت پرست عقيده خودش را داشته باشد، مسلمان عقيده خودش، بهايي و كليمي و زرتشتي و كمونيست و... هم همينطور. هر چند كه اينجا يه وبلاگ است و خواننده چنداني هم نداره و من فقط و فقط عقيده خودم را ابراز كرده ام البته با زباني نسبتا تند. نه ديگران را به راه راست هدايت كردم، نه كسي را به جرم ارتداد و بت پرستي اعدام كردم. نه كسي را به جرم بهايي بودن از تحصيل و كار محروم كردم و نه گشت ارشاد انداختم و زن و بچه مردم را به جرم بستن چفيه دستگير كردم و نه حتی عقیده ام را صبح و شب از بلندگوی مسجد و تلوزیون و رادیو تبلیغ کرده ام.
اي كاش ديگران هم با ما همين گونه رفتار مي كردند. دوستي كه براي بنده كامنت پرمهري گذاشته و من را آشغال خطاب كرده اميدوارم بتواند لحظه اي درك كند كه دختري كه روسريش عقب رفته و عزيزان مخلص او را امر به معروف مي كنند چه حسي دارد و چرا با تنفر به هر عزیز بسیجی نگاه می کند.
متاسفانه اين دوستان خود را آنچنان بر صراط مستقيم مي دانند و خود را تجلي خداوند بر روي زمين مي دانند كه لحظه اي به اين فكر نمي كنند كه شايد ديگران هم حقي دارند. نوشتن يك پست وبلاگي كجا و اعدام و سنگسار و... كجا. شنيده ام كساني كه مرحوم فروهر و همسرش را كشتند روزه بودند و با نام خدا و یا زهرا انسانی را تکه تکه کرده اند. فروهري كه نمازش در زندان ترك نشد.
تقدس را بايد زدود. مقدس چيزي است كه نمي شود و نبايد در مورد آن فكر كرد. نبايد در مورد آن شك كرد. بايد عشق و يقين و ايمان كامل به آن داشت. اين يعني نقطه شروع اشتباه. نقطه شروع انحراف. هر چيزي كه احساس مي كنيم مقدس است را بايد بيشتر در موردش فكر كنيم و شك كنيم.
نمی دانم.
وقتي در مورد خداوند فكر مي كنم، مي بينم كه به فرض كه تمام دنيا بدون وجود خداوند امكان وجود داشته باشد، اما پيچيدگي انسان بسيار بسيار بيش از آن است كه بدون وجود مخلوقي بسيار با شعور به وجود بيايد. بگذريم از رابطه قلبي كه با خداوند دارم و اينكه همواره در سختي ها مرا نجات داده است. و در هر كاري او را ناظر خود مي دانم و سعي مي كنم به بنده ديگرش آزاري نرسانم.
اما طريق خداشناسي را در اسلام و در شيعه و در مسيحيت و... نمي بينم. پرسشها برايم بسيارند. در باب فقه و طريق حوزوي كه اصلا برايم بي ارزش بودن و غلط بودنش اظهر من الشمس است. در مورد شيعه اينكه چطور هيچ اشاره اي حتي به نام علي در قرآن نشده است. اينكه چگونه است كه امامت از پدر به پسر منتقل شده است و موروثي بوده است. چگونه است كه 3 تن از ائمه حتي نتوانسته همسري مناسب اختيار كنند و توسط همسر خود مسموم شده اند. چگونه علي به جنگ عايشه مي رود؟ چگونه در يك روز 700 نفر يهودي را سر مي برد (اين هم البته ماجراي تاريخي است و نمي دانم). در مورد اسلام و نص صريح قرآن پرسش بسيار دارم. چگونه ممكن است خداوند حقوق زن و مرد را مساوي قرار ندهد؟ چگونه ممكن است ديني براي همه زمانها باشد و برده داري را نفي و ممنوع نكره باشد؟ چگونه است كه خداوند دستور قتل مشركين و كفار را مي دهد؟ روابط زن و مرد چرا اينقدر در تضاد است با عقل و فطرت آدمي.
متاسفانه به استناد همين آيات است كه ابن ملجم علي را مي كشد، در سيستان دست و پا قطع مي كنند، در عراق بمب منفجر مي كنند و هزاران مسلمان تندرو ديگر كه اخبار بمب گذاري و جنايت هايشان را هر روز مي شنويم.
اگر بخواهم به طريق ابراهيم عمل كنم بايد هر چه علم و كتل است را بشكنم و نابود كنم. اما سر يك پست وبلاگي الكي پشيمان مي شوم و مي بينم مثل ابراهيم بت شكستن و مثل حسين شمشير كشيدن راه به جايي نمي برد ولو كه حرفم حق باشد. اگر هم بخواهم به حرف عقلم گوش كنم مي مانم كه پس دين اين وسط چه كاره است.
نمي دانم. شما بگوييد.
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
بت پرستی با طعم قیمه و قرمه سبزی
ماجراي بت شكني ابراهيم را همه در كتابهاي ديني دبستان خوانده ايم و شنيده ايم. ابراهيم به مردم مي گويد كه چرا بت هايي كه خودتان ساخته ايد را مي پرستيد. ماجرا ظاهرا ساده بود ولي من نمي تواستم بفهمم يعني چه. مگر مي شود كه كسي مجسمه اي را خلق كند و آنرا بپرستد؟ چقدر بايد بي عقل و بي شعور باشد؟
جواب را در فيلم محمد رسول الله يافتم. در جايي مي گويند: "كه ما بت را نمي پرستيم. روحي كه درون بت است را مي پرستيم. بت نشانه اي است از خداوند."
موسي با چه زحمتي مردم را از بت پرستي باز مي دارد. يك هفته قومش را ترك مي كند و بر ميگردد و قومش را گوساله پرست مي يابد.
كاري به راست و دروغ اين داستان ها ندارم. چيزي كه مسلم است اين است كه بت پرستي هميشه و هميشه وجود داشته است. تاريخ دائما تكرار مي شود. يك هفته كجا، 1400 سال كجا؟ تعارف نداريم. بت پرستي نوين است. اگر صدايت در بيايد مي خواهند تو را زنده زنده در آتش بسوزانند. توهين به مقدسات! محاربه با خدا! توهين به ائمه معصومين!
بت هايي ساخته اند به مراتب بزرگ تر از هبل و عذا. بت هايي كه هر روز از زمين سبز مي شوند و سربر مي آورند. قله كوه هم كه مي روي يك امام زاده ساخته اند. هر سال بزرگ تر و مجهز تر. با قدرت شفادهندگي بيشتر!
زمان ابراهيم هم همينطور بود. هر قومي بت خود را داشت. هر كشوري بايد حداقل يكي دو امام داشته باشد. هر شهري بايد حداقل چند امام زاده داشته باشد. هر محله اي بايد مسجد و حسينيه خود را داشته باشد. هر كوچه اي بايد حداقل يك سقا خانه داشته باشد. اگر عراق از قبل اين بت ها اين همه درآمد دارد، اگر عربستان دارد، اگر سوريه دارد، چرا ما نداشته باشيم؟؟ امام رضا تا امروز عملكردش بد نبوده! بايد تجهيز شود. چند برابر بزرگش مي كنيم. ولي راهش كمي دور است. يكي نزديك تهران مي خواهيم. زياد نيستند كساني كه به قبر خميني بيايند. پس يك مقدس تر مي خواهيم. چطور است امام زمان را نزديك تهران در چاه مي كنيم. جمكران مي سازيم. مبارك باشد. يك چاه ديگر هم مي زنيم و زنانه و مردانه اش مي كنيم. خوبيش اين است كه چون ظهور نكرده در هر جاي ديگري هم مي تواند شعبه بزند. با همان قدرت حاجت دهندگي!
حسين اما ماجرايش جالب تر است. هيجان انگيزتر و هاليوودي تر است. جنگ دارد. بكش بكش. شمشيربازي. تيراندازي. آدم خوبه و آدم بده. دراماتيك هم هست.غمگين. فردين بازي هم دارد. پرتابل هم هست. كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا. قشنگ 2 ماه جواب مي دهد. آهنگ تكنو مي گذاري و چراغها را خاموش مي كني و سينه مي زني و شور مي گيري. به به! چه حالي مي دهد! هر كس سينه بزند جايزه هم مي گيرد: قيمه و قرمه سبزي در اين دنيا و شفاعت آخرت در آن دنيا.آخرش هم توصيه هاي ايمني را مي كني و ياعلي مدد! اما نكند سرمان كلاه برود. يك امتحان سخت هم مي خواهد. آزمون اثربخشي برگزار مي كنيم. هر كس اشكش درآمد قبول است. امام حسين شخصا برايش Recommendation مي نويسد و خداوند مستقيما وارد بهشت مي كندش. هر كس اشك نريخت قلبش سنگ شده است. در گناه غرق شده است. بايد سريعا به آخوند محله مراجعه نمايد و درمان شود. مردود!
اگر اشك ريختي و خمس و ذكات و سهم امام دادي ديپلم، اگر قمه زدي و خون از سرت ريخت فوق ديپلم، اگر به عشق حسين رفتي روي مين ليسانس، اگر بمب بستي به خودت و چند نفر را كشتي فوق ليسانس و اگر حكم اعدام پسرت را "ابراهيم وار" صادر كردي و "حسين وار" هزار نفر، هزار نفر كفار و منافقين را اعدام كردي دكترا. مبارك باشد!
و يك روز عاقبت .... اين سناريو دراز مدت جواب داد و خوب هم جواب داد. روضه خوان ها پادشاه شدند و بت بزرگ گفت: ما هر چه داريم از اين محرم و صفر است.
حكايت همچنان باقي است... ابراهيمي بايد.
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386
تبرئه احسان منصوری، مجيد توکلی و احمد قصابان مبارک باشه!
وقتی خبر را به مادرم گفتم بی
اختیار اشک توی چشمام جمع شد. هم از خوشحالی و هم به خاطر آن همه رنجی که این بچه
ها تحمل کردند. اینقدر خوشحالم که نمی دونم چی بگم. بچه های پلی
تکنیک را بالاخره تبرئه کردند. با اینکه از نزدیک نمی شناسمشان ولی انگار برادرم
را آزاد کردند. خدا را شکر. بالاخره فشارهای بچه ها نتیجه داد. باز هم دم بچه ها
گرم که تو این فضای یخ بسته، 16 آذر یه تکونی خوردند. این نشان می دهد که چقدر
فشارها می تونه موثر باشه. ای کاش یه فکری هم برای عدنان حسن پور، هیوا بوتیمار،
جلوه جواهری، مریم حسین خواه و... بکنیم. قبل از اینکه خیلی دیر بشه.
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
Ctrl+Alt+Del بايد گرفت...
با اولين مورد برخورد مي كني (اعم از مرد، زن، كرد، ترك، دانشجو، كاسب، حزب اللهي، آمريكايي، فلسطيني و...). برداشتي از آن در ذهنت شكل مي گيرد. با دومي برخورد مي كني و برداشتت را امتحان مي كني. اگر درست بود نظريه ات قطعي تر مي شود. اگر با مورد سوم هم درست جواب داد، قطعي قطعي است. ديگر فرمولي ساخته اي كه با آن همه مردها، زنها، تركها، كردها، حزب اللهي ها، آمريكايي ها، فلسطيني ها را مي شناسي. ديگر به خودت زحمت فكر كردن و از نو شناختن نمي دهي. از قبل نتيجه را مي داني. كار راحت شده است اما مغز تعطيل!
نتيجه گيري كرده اي كه همه معاملات ملكي ها آدمهاي پدرسوخته اي هستند، پس از قبل حواست هست كه سرت كلاه نگذارند. وقتي تو گارد مي گيري، او هم فكر مي كند بايد حمله كند. بايد سرت كلاه بگذارد. او هم نتيجه مي گيرد كه قاعده اش اين است. لابد اگر سرت كلاه نگذارد سر خودش كلاه مي رود. به اين ترتيب هم نظر تو در مورد اينكه معاملات ملكي ها آدمهاي شارلاتاني هستند تائيد شد و هم او ياد مي گيرد كه بايد اينگونه باشد تا يك معاملات ملكي واقعي باشد. به همين نحو شايد قضاوت كرده اي راجع به پدر و مادر، آمريكايي ها، مذهب، مذهبي ها، پولدارها، جنسهاي چيني، پرسپوليس، شراب و يا هر چيز ديگري. اگر باور داري كه اسلام خوب است، اگر باور داري كه اسلام بد است، اگر باور داري كه اسلام نه خوب است و نه بد، به هر حال هر روز و هر روز دلايل بيشتري براي تائيد نظريه ات خواهي يافت. مگر …
مگر آگاهي يابي نسبت به اينكه هيچ چيز مطلق نيست. مگر آگاهي يابي كه ديدگاه ديگري هم مي تواند وجود داشته باشد. مگر مرور كني با خودت كه اين باور از كجا آمده است و اگر خلاف اين باور را داشته باشم چه خواهد شد. مگر آگاهي يابي كه با واقعيت زندگي كردن بهتر است از در توهم زندگي كردن. گاهي…
شايد باورت اين است كه احمدي نژاد آدم خوبي است (نيست). يك مورد خلاف نظرت مي بيني. چند راه داري. يا مي گويي كه نيتش خير است و ايرادي ندارد (فريب كار است و قصد پنهاني دارد). يا منكر خبر مي شوي. يا به خودت مي قبولاني كه اين كار مصداق كار بد (خوب) نيست. يا نظرت را به كل عوض مي كني. يا از دنيا نا اميد مي شوي و يا مي فهمي كه هيچ چيز مطلق نيست. مطلق نگاه كردن براي راحتي كار است.
مهم نيست در چه گردابي گير مي افتيم. مهم اين است كه درگرداب نيفتيم. اما…

اما همه ما فكر مي كنيم كه خودمان نگاه بازي داريم. خوب و بد را كنار هم مي بينيم. ديگران نمي بينند. آزمونش ساده است. اگر نظري خلاف نظرت بشنوي چه حالي پيدا مي كني؟ عصباني مي شوي؟ اگر كسي به عقايد مذهبيت بي احترامي كند آتش مي گيري؟ و يا مثلا اگر كسي پس از 28 سال طرفداري جمهوري اسلامي را بكند داغ مي كني؟ آيا فحش مي دهي؟ آيا آتش مي زني سفارتش را؟ آيا سعي مي كني به هر ترتيب كه شده او را عصباني كني؟ آيا سعي مي كني به هر كلكي كه هست او را به راه خود (راه راست)بياوري؟ با محبت؟ با دعوا؟ با توهين؟ با دستگيري؟ با اعدام؟
تو خود اسير گردابي و مي خواهي ديگري را از گرداب در آوري؟ اما …
اما، با هزار شيوه رندانه خود را فريب مي دهيم. بالاخره ياد مي گيري كه فحش و بد و بيراه فايده اي ندارد. مي روي سراغ كتاب خواندن، هزار و يك دليل جمع مي كني در اثبات عقيده ات. نه براي دانستن كه به قصد رو كم كني. بعد از آن مي گردي دنبال يك نفر براي بحث تا او را مغلوب كني. ريشه همه مشكلات دنيا را از عدم اعتقاد به اين يك باور مي داني. از خدا مي خواهي يك نفر پيدا شود تا حالش را بگيري. تا دنيا را اصلاح كني. ته دلت قند آب مي شود وقتي ذره اي تسليم مي شود. تمام عمر را در رنج و تنش و ناراحتي مي گذارني براي اثبات مدعايت. خودت هم مي فهمي كه احمقانه است ولي دلت نمي آيد بازگردي. هدفت را مقدس و مقدس تر مي كني. دفاع از آرمان، حفظ استقلال، گسترش عدالت، دفاع از ناموس، دفاع از ارزشها، سرنگوني حكومت ديكتاتور، دفاع از حقوق كودكان. هر قدر بيشتر رنج بكشي بيشتر لذت مي بري. هر قدر عجيب تر باشي مقدس تري، متفاوت تري، فهميده تري، با تقوي تري، قوي تري، برتري. با خودت مي گويي بيشتر مردم نمي فهمند. بيشتر مردم جرات جنگيدن را ندارند. بيشتر مردم …. هر روز به خودت نارنجك مي بندي و زير تانك مي روي. در جنگ جبهه حق وجود ندارد. حقيقت را در بي طرفي و آرامش بايد جست.
شنبه دهم آذر 1386
بوق زدن ممنوع؟
در خیابان کسی پشت سرت بوق می زند. عصبانی می شوی. ممکن است زیر لب بگویی : " ای زهر مار"، شاید بلند تر بگویی: " مگه کوری؟ نمی بینی جلوم بسته است؟"، یا شاید: "درد بی درمون، تا چشمشون به یه زن می افته هی بوق می زنند" و یا "چقدر مردم نفهمند؟ یه آدم حسابی تو این مملکت پیدا نمی شه" و یا شاید محل نمی گذاری، آرام تر می روی، اگر جلو زد نور بالا می اندازی توی چشمش. یا شاید "اخ اخ . وانتی . بیا برو. بیا برو" و...
لحظه ای تامل کنیم. چه اتفاقی دارد می افتد؟

" مگه کوری؟ نمی بینی جلوم بسته است؟". در درونت احساس کرده ای که او با یک بوق توانایی تو را نادیده گرفته است. فکر می کند می تواند رد بشود ولی تو نمی توانی. یعنی تو ضعیفی. اما تو از ضعف می ترسی. آنرا مخفی کرده ای. همیشه به خودت گفته ای "من ضعیف نیستم" تا از یاد ببری ناتوانیت را. اما او با یک بوق، با فشار دادن یک دکمه، ناتوانیت را به تو یادآوری می کند.
او بوق می زند. هیچ چیزی نمی گوید. اما تو فکر می کنی که چون زن هستی بوق می زند. "رانندگی زنها بد نیست". "زنها ضعیف نیستند". اینها را بارها به خودت گفته ای ولی باور نکرده ای. حرف خودت را قبول نداری. دلت می خواهد این حرف را دیگران بگویند. مستقیم و یا در رفتارشان. یک بوق، ضعفی که درونت احساس می کنی را یادآوری می کند. حس می کنی : من خوب نیستم. یک لحظه یادت می رود که به خودت تلقین کنی : من خوب هستم.
او بوق می زند. تو می گویی: "چقدر مردم نفهمند؟ یه آدم حسابی تو این مملکت پیدا نمی شه". تو احساس تنهایی می کنی. دوست داری فکر کنی، چون آدم خاصی هستی، کسی تو را درک نمی کند. با دیگران تفاوت داری. نه به این دلیل که ایرادی داری، بلکه چون دیگران ایراد دارند. خودت از تنهایی ناراحتی. دروغ خودت را نمی توانی باور کنی. به دنبال دلیل می گردی تا بتوانی دروغ خودت را بور کنی. شاهد از غیب می رسد. یک بوق هم می تواند دلیل خوبی باشد برای اینکه تنهاییت را تسکین دهی.
" فکر می کنه ماکسیما داره خیابون را خریده". درد بی پولیت را تسکین می دهی: دلیلی پیدا کرده ای که پولدارها خودخواه، عوضی و بی مبالات هستند و می خواهی اثبات کنی : پیکان + انسان فرهیخته > ماکسیما + آدم نادان
او بوق می زند. می خواهی عصبانی شوی اما این حرفها را شنیده ای. می دانی که عصبانی شدن یعنی ضعف. قبلا زیاد حرف زور شنیده ای. دیگر نمی خواهی زیر بار زور بروی. می خواهی ظالم را به سزای اعمالش برسانی. محل نمی گذاری. به خودت می گویی ببین چقدر قوی هستم. او باز بوق می زند. می ترسی که مبادا دعوا شود یا تصادف. می گذاری برود. ظالم زورگو را بخشیده ای. در دلت به خودت تبریک می گویی برای این همه بخشندگی. اما نکند که او منظور تو را متوجه نشده باشد. نکند که او فکر کرد تو ترسیده ای. نور بالا می اندازی توی چشمش.
او بوق می زند. ناراحت می شوی. دلت می خواهد حالش را بگیری. دلت می خواهد عصایی را برداری و به خدمتش برسی. اما ممکن است کتک بخوری. ممکن است از پشت بزند به ماشینت. می گویی : "اخ اخ . وانتی . بیا برو. بیا برو". به خودت جایزه می دهی: 10 امتیاز برای بخشندگی، 10 امتیاز برای عصبانی نشدن، 10 امتیاز برای این فهم و شعور، 10 امتیاز برای پرهیز از درگیری. فکر می کنی تسکین یافته ای اما یک دفعه و بی دلیل یاد رئیست می افتی. ته ذهنت می گذرد "وانتی با آن سطح شعور پایینش، زور گفت و من کوتاه آمدم. رئیسم هم زور گفت و کوتاه آمدم ..."
اما آیا ایراد از کسی است که بوق می زند؟ از دیدگاه حقوقی، شاید. اما از دیدگاه فردی، ایراد از ماست. دکمه عصبانی شدن، ناراحت شدن، دلگیر شدن، حتی خوشحال شدن و به طور کلی احساسات ما، دست دیگران است. دکمه را از دست آنها باید گرفت. تا زمانی که احساس ضعف خود را بهبود نبخشیم، هر چیز کوچکی دکمه احساسات ما را فشار می دهد.
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
فقه پویای شیعه !

صید ملخ
( مسأله 2620 ) اگر ملخ را با دست يا وسيلة ديگري زنده بگيرند ، بعد از جان دادن خوردن آن حلال است و لازم نيست كسي كه آن را مي گيرد مسلمان باشد و در موقع گرفتن ؛ نام خدا را ببرد ولي اگر ملخ مرده اي در دست كافر باشد و معلوم نباشد كه آن را زنده گرفته يا نه ، اگر چه بگويد زنده گرفته ام حلال نيست . مگر اينكه يقين حاصل شود يا دو شاهد عادل شهادت دهند كه راست مي گويد .
( مسأله 2621 ) خوردن ملخي كه بال درنياورده و نمي تواند پرواز كند حرام است .
لینک مطلب (در انتهای صفحه ببینید)
یکشنبه بیستم آبان 1386
مساله این است، پولیتزر یا صلح نوبل؟
انگشتانم روی کیبورد می لرزد وقتی همین چند خط را می نگارم. چیزی گلویم را می فشارد. جوان تر از من است و در چشمهایش شور زندگی موج می زند. جرمش تنها نگارش چند سطر، به مراتب نرم تر و ملایم تر از نوشته های من است و مجازاتش اعدام.

«عدنان حسن پور» روزنامه نگار جوانی است که با هزار امید و آرزو به قصد گذران زندگی خود و خانواده اش، کارش را با روزنامه نگاری شروع کرده بود. اهل کردستان است. کردستانی که دیرزمانی است تحت قضب و ستم دوچندان جلادان جمهوری اسلامی است. کردستانی که برای رضای خدا یک کارخانه در آن نمی بینی. کردستانی که بیکاری و تبعیض در آن بیداد می کند. کردستانی که بهانه جدایی طلبیش، مجوزی به دست جمهوری اسلامی داده تا هر جنایتی را در آن رقم بزند. از قتل دکتر قاسملو و دکتر شرفکندی رهبران حزب دموکرات کردستان گرفته (به دستور مستقیم خامنه ای، رفسنجانی، فلاحیان، رضایی و ولایتی به تائید دادگاه میکونوس درباره مشارکت آنها و نیز مشارکت مستقیم احمدی نژاد در عملیات ترور در گروه پشتیبانی عملیات) تا قتل و اعدام جوانان بی گناه آن.
5 شهریور 1358 روزنامه اطلاعات در صفحه نخست خود عکسی از اعدام 9 جوان کرد به دستور صادق خلخالی منتشر کرد. این عکس همان سال برنده جایزه پولیتزر شد و تنها جایزه ای بود که صاحب آن (جهانگیر رزمی) تا سال گذشته جرات افشای هویت خود را نیافته بود. پس از اهدای جایزه و بازخوانی آن روز، خواهر دو تن از کسانی که آن روز اعدام شده اند مصاحبه ای با صدای آمریکا داشت. باورش دشوار است، اما زمانی که این زن و مادرش علت اعدام برادر و فرزندانشان را پرسیده بودند سه دلیل از خلخالی جلاد شنیدند: اول) کرد بودند. دوم) سنی بودند. سوم) دانشجو بودند.
امروز خلخالی، این بیمار روانی که به دستور خمینی به عنوان حاکم شرع دادگاه های انقلاب برگزیده شده بود و دستور اعدام هزاران نفر را صادر نمود به درک واصل شده است، اما اندیشه های پلیدی که اجازه چنین اعمال وحشیانه ای را می دهد؛ همچنان زنده است و بار دیگر در حال جان گرفتن. صدور بیش از 300 حکم اعدام تنها در سال جاری نگرانی از اجرای حکم اعدام در مورد دو روزنامه نگار جوان کرد، عدنان حسن پور 25 ساله و هیوا بوتیمار 29 ساله را قوت بخشیده است. دیوان عالی کشور حکم عدنان حسن پور را تائید کرده است. اما فشارهای بین المللی و رسانه ای یقینا در جلوگیری از اجرای این حکم موثر خواهد بود. همچنان که پیش از این موثر بوده است. آنها 47 روز را در اعتصاب غذا گذرانده اند، سهم من و تو چیست؟ ایران یک پولیتزر دیگر می خواهد یا یک صلح نوبل دیگر؟
یکشنبه ششم آبان 1386
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
قريب 100 سال از انقلاب مشروطه و حركت ملت ايران در راه تحقق دموكراسي مي گذرد. اين مسير طولاني با فرازها و فرودهاي بسياري همراه بوده است، اما همچنان دستيابي به دموكراسي به مثابه رويايي براي ايرانيان باقي مانده است. هر چند اهل نظر بارها و بارها به ريشه شكست هاي اين نهضت پرداخته اند و همچنان بحث بر سر وقايعي نظير 28 مرداد و انقلاب 57 ادامه دارد، اما بيش از آنكه از اين شكستها براي اصلاح مسير آينده بهره گيريم، يا همديگر را متهم نموده ايم و يا "دائي جان ناپلئونيسم" باعث شده تا گناه ناكامي ها را به گردن انگليس و آمريكا و روسيه بياندازيم. هر چند، ترديدي نيست كه كشورهاي خارجي در هر تحولي به دنبال كسب منافع خود هستند، اما سهم اشتباهات ما نيز در اين ميان كوچك نبوده است. چنانكه دموكراسي در ساير كشورها تحقق يافته است و نمي توان تصور كرد كه كشورهاي بيگانه تنها در ايران دخالت داشته اند. از سوي ديگر اين تصور كه ايران آمادگي دستيابي به دموكراسي را ندارد نيز به همان اندازه اشتباه است، چرا كه سابقه تاريخي طولاني وجود زيرساختهاي مدني نظير جنبش دانشجويي، جنبش زنان، حركتهاي كارگري، درصد بالاي جمعيت شهرنشين، و نيز دانشگاه، مطبوعات و... در قياس با تمام كشورهاي منطقه، نشان از آمادگي ايران براي تحقق دموكراسي دارد.
آنچه به نظر مي رسد بيش از هر چيز مورد غفلت واقع شده است پرداختن به چيستي دموكراسي و تمرين آن است. اكثر ما در عمل نشان داده ايم كه تحقق دموكراسي را به معني حل يك شبه مشكلات و پيروزي ايده و آرمان ما بر ساير ايده ها مي دانيم. نزاع بي پايان گروهاي اپوزيسيون علي رغم وجود آرمان مشترك نشان از آن دارد كه هنوز وجه اصلي دموكراسي كه پذيرفتن زندگي در كنار يكديگر و احترام به حقوق مخالفين است را نياموخته ايم. در واقع هر بار كه صحبت از اهميت احترام به حقوق مخالفين مي شود، همه ما با يادآوري مواردي كه حقوق ما نقض شده است بر اين مطلب صحه مي گذاريم، اما هرگز نمي انديشيم كه آيا خودمان منشي دموكراتيك را در رفتار خود داريم؟ خالي از فايده نخواهد بود تا با مروري بر برخي اشتباهات تاريخي جمهوري اسلامي، تاملي كنيم در اينكه آيا در صورت بروز تحولي ديگر، ما نيز به تكرار اشتباهات گذشته خواهيم پرداخت و تنها به جابجايي فاعل و مفعول بسنده خواهيم كرد و يا اساسا ظرفيت پذيرش ديگران را خواهيم داشت.
1- در نخستین شب پیروزی انقلاب، صدای رگبار مسلسل ها بر بام ساختمان مدرسه علوی شنیده می شد. اعدام كساني كه خائنین به مردم و انقلاب خوانده مي شدند بدون هیچ محاکمه ای، با این توجیه که مثلا جنایات رئیس ساواک آشکارتر از آن است که نیاز به محاکمه داشته باشد ادامه یافت و با جنایات خلخالی دنبال شد و در نقطه اوج خود 4500 نفر از زندانیان سیاسی و عمدتا از نیروها مجاهدین خلق بدون محاکمه عادلانه ظرف تنها 45 روز تداوم يافت و تا امروز روزی نیست که خبر اعدامی را نشنویم.
این اعدام ها خشم عمیقی را در دل بازماندگان و نیز قاطبه مردم ایجاد نموده است، اما آیا پس از پایان یافتن کارنامه این رژیم باز هم حمام خون باید به راه بیافتد؟ با این توجیه که جمهوری اسلامی یک نسل را از بین برده است، آیا می توان سران و طرفداران آن را اعدام کرد؟ با محاکمه یا بدون محاکمه؟ اعدام ها تا کجا باید ادامه یابد؟ رهبر؟ رئیس جمهور؟ وزرا؟ نمایندگان مجلس؟ آیا در میان نمایندگان مجلس هیچ انسان درستکاری نمی شناسیم؟ آیا انتقام ما آتش کینه را در دل بازماندگان برنخواهد انگیخت؟ آیا می توانیم منشی به بزرگی نلسون ماندلا داشته باشیم؟ اگر کسی از عفو عمومی سخن بگوید او را به خیانت و طرفداری جمهوری اسلامی متهم نخواهیم نمود؟
2- جمهوری اسلامی پس از آنکه قدری پایه های خود را محکم نمود تمام گروه های دیگر را سرکوب نمود و اجازه فعالیت به هیچ گروهی را نداد و ما نیز سالهاست که از این بی عدالتی گله مندیم. آیا در فردای سیاسی ایران همه اجازه شرکت در انتخابات و ابراز عقیده، داشتن روزنامه و حزب سیاسی و تبلیغ عقیده را خواهند داشت؟ آیا احمدی نژاد یا امثالهم می توانند کاندیدای ریاست جمهوری شوند؟ آیا مجاهدین خلق اجازه فعالیت سیاسی خواهند داشت؟ سلطنت طلب ها چطور؟ موتلفه؟ مشارکت؟ توده ای ها و کمونیست ها؟ کموله؟
به خاطر داشته باشیم که اجازه فعالیت ندادن به هر گروهی به معنی مجوز دادن به رشد زیر زمینی و بدون منازع آن حزب می باشد.
3- اقوام ایرانی خصوصا مرز نشین ها همواره مورد سرکوب بوده اند، آیا ما هم از نگرانی جدایی طلبی آنها را سرکوب خواهیم کرد؟
4- در ابتدای پیروزی انقلاب، نیروهای انقلابی ثروتی نداشتند و با ساده زیستی دکانی برای عوام فریبی گشودند در عوض قشر مرفه که بخش کوچک جامعه را تشکیل می داد مورد قضب عامه مردم بود. امروز نیز بخش بزرگی از ثروتمندان را طرفداران رژیم تشکیل می دهند. آیا باز هم می خواهیم اموال مردم را مصادره نماییم؟ آیا باز هم ثروتمندان (که همیشه نسبت به درست بودن راه کسب ثروت آنها مشکوک هستیم) مورد قضب خواهند بود؟ آیا باید همه را بخشید؟ آیا باید همه را محاکمه کرد؟
5- جمهوری اسلامی مردم را در پذیرش مذهب و مظاهر آن مورد فشار قرار داد. آیا می خواهیم به جنگ مذهب برویم؟ آیا بی حجابی اجباری خواهد بود؟ آیا بساط ماه محرم همچنان برقرار خواهد بود؟ از تسلط دوباره آخوندها نمی هراسیم؟ آیا یک بار تجربه کافی نبوده است؟ اگر امروز از دستگيري دراويش متاثر مي شويم آيا ما نيز همين كار را با پيروان مصباح يزدي تكرار خواهيم كرد؟ اگر مذهبی هستیم آیا می پذیریم که مردم در عرق فروشی ها عرقشان را بخورند و در مسجد نمازشان را بخوانند؟ آیا دوباره شیشه های عرق فروشی ها را نخواهیم شکست؟ اگر کسی چادر به سر کند و یا اگر کسی لخت بگردد کتک نمی خورد دین و فرهنگ و بچه های ما را به خطر نمی اندازد؟
به همین چند مورد بسنده می کنم و مقصود تنها تاكيدي بر این مطلب بود که با تحقق دموکراسی دنیا بهشت - به آن مفهوم که همه چیز مطابق میل ما (ولو عقيده درست ما) باشد – نخواهد شد. دموکراسی فرآيند طولانی مدتی است که در مجموع به نتایج بهتری می انجامد هر چند كه در دوره هايي به نتايج بدتر از ديكتاتوري باشد. دموکراسی فرآیندی است که اشتباهات در آن تصحیح می شوند و تا ابد ادامه نمی یابند. حتی ممکن است باز هم احمدی نژاد و یا مصباح یزدی رئیس جمهور شود، اما فاجعه ای رخ نخواهد داد. دموکراسی یعنی برای موافق و مخالف حق حيات قائل شویم و تنها اين كار را از ديگران انتظار نداشته باشيم. از همین امروز بايد شروع كرد و نه فقط در روزی که دموکراسی برقرار خواهد شد. چرا كه تحقق دموكراسي يك شبه ميسر نمي باشد. فقط به این ترتیب خواهد بود که حقوق ما نیز حفظ خواهد شد و نظر ما محترم شمرده خواهد شد.
شاید اگر با حامیان رژیم مهربان تر باشیم و یا سران رژیم نگران وضعیت خود در پی تغییر رژیم نباشند، گذار به دموکراسی سریع تر انجام پذیرد. تنها به عنوان اشاره، پینوشه دیکتاتور شیلی پذیرفت در قبال كناره گيري از قدرت مصونیت سیاسی داشته باشد و در رفاه زندگی کند.
تعریف دموکراسی ساده است: دموکراسی حکومت اکثریت است بر اقلیت با رعایت حقوق اقلیت. اما چرا این جمله ساده در عمل اینقدر مشکل است؟
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386
روزی که اقتصاد زیمباوه اسلامی شد
زیمباوه، کشوری در قلب آفریقا که شاید خیلی از ما تنها نام آن را شنیده باشیم و ارتباطی را میان وقایع آنجا و کشورمان احساس نکنیم، سالهاست که گرفتار دیکتاتوری به نام "رابرت موگابه" است. در پی سیاست های غلط اقتصادی دولت وی، تورم ۸۰۰۰ درصدی به وجود آمده که بالاترین نرخ در دنیاست و قیمت اجناس در این کشور به شدت بالا رفته است و دولتمرد نادان زیمباوه، به جای پذیرش اشتباه خود، صاحبان صنایع را عامل گرانی دانسته و با این تصور که قادر است بر همه چیز حکم براند، دستور داد تا اجناس با نصف قیمت عرضه شوند. نتیجه هجوم مردم به فروشگاه ها برای خرید و خالی شدن همه مغازه ها و غارت و ناامنی و درگیری شد به طوری که هم اکنون چیزی برای خرید باقی نمانده است. تصور کنید شادی عامه مردم را هنگامی که این دستور رئیس جمهور را در "برقراری عدالت" و "مبارزه با مفاسد اقتصادی" و "توجه به اقشار آسیب پذیر" می شنیدند. اگر اقتصاد دانهای جهانی و صندوق بین اللملی پول تذکر خود را درباره عواقب چنین تصمیمی می دادند تصور کنید که گرفتار چه تهمتهایی که نمی شدند.

وقتی که "آب"، چه در "ام القرای اسلام" و چه در "بلاد کفر" در 100 درجه سانتیگراد می جوشد دلیلی ندارد که قوانین اقتصادی و اجتماعی از نقطه ای به نقطه دیگر متفاوت باشد. اما سالهاست که می شنویم: اقتصاد اسلامی، بانکداری اسلامی، حقوق بشر اسلامی، جمهوری اسلامی، قانون جزای اسلامی، دیپلماسی اسلامی، اخلاق اسلامی، انسجام اسلامی، مجلس شورای اسلامی، دانشگاه آزاد اسلامی و این روزها با بومی شدن داشتن هسته، شکر خدا در راه رسیدن به انرژی هسته ای اسلامی نیز گام بر می داریم. از آنجایی که عزیزان خود را متخصص در تمامی علوم این جهان و آن جهان می دانند و عقل بشر (ما) را ناقص می دانند با افزودن پسوند اسلامی به هر چیزی مجوز دخل و تصرف تام در آن زمینه را می یابند و هر مخالفتی را محاربه با خدا و پیامبر اسلام اعلام می کنند.

دوران دو ساله ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد همزمان بود با دو الی سه برابر شدن قیمت مسکن. آقای احمدی نژاد در هر بار مصاحبه ای که داشت مشکل را به گردن یک چیز انداختند.
یک بار از مافیای مسکن خبر دادند و وزیر اطلاعات را مسئول مبارزه با آن کردند و مژده دادند که تا چندی دیگر مفسیدن اقتصادی معرفی خواهند شد. هرگز کسی از ایشان نپرسیدند که مافیای مسکن برای تاثیر گذاری بر بهای مسکن به چه میزان پول نیاز دارند و این پول را از کجا باید بیاورند. دولت ایالات متحده برای گسترش دموکراسی در ایران یا به تعبیری براندازی حکومت ایران 70 میلیون دلار اختصاص داده است. این رقم معادل 70 میلیارد تومان است که قیمت 70 واحد آپارتمان (یک برج) در شمال تهران می باشد. آیا با یک برج می توان اقتصاد اسلامی مسکن را بر هم ریخت؟ 70 میلیون دلار یعنی یک دلار به ازای هر ایرانی در سال!
یک بار ایشان افزایش قیمت مسکن را به گردن صاحبان مسکن انداختند که خانه های خود را خالی گذاشته اند و گران می فروشند! خدا را شکر دستور نصف شدن قیمت مسکن را صادر نکردند. هر چند با کشف اینکه تنها مشکل مردم در اینکه نمی توانند چیزی را بخرند "نداشتن پول" است نقدینگی را ظرف یک سال 46 درصد افزایش دادند و هر چه پول در کل تاریخ ایران چاپ شده بود در کسری از ثانیه یک و نیم برابر شد.
سقراط زمانه یک بار که خیلی درباره اقتصاد مطالعه کرده بودند، افزایش قیمت مسکن را ناشی از افزایش تقاضا خواندند و "شیره را خورد و گفت شیرین است". افزایش تقاضا را نیز ناشی از زاد و ولد زیاد سالهای اویل انقلاب به سبب افزایش نسل مسلمین دانستند. هیچ کس از ایشان نپرسید که آیا یکباره، همه متولیدن آن سالها تصمیم به ازدواج گرفتند؟ به فرض که ازدواج هم کرده باشند از کجا پول آورده اند که خانه بخرند در حالی که قریب 30 سال طول می کشد تا شاید بتوان پول یک خانه را تهیه نمود.
پس از آن ایشان با تکیه بر دانش مهندسی خود افزایش قیمت مسکن را ناشی از توابع سینوسی دانستند و حکیمانه فرمودند که افزایش نرخ مسکن یک تابع سینوسی است که به

