یکشنبه سی ام دی 1386
در جستجوی معصومیت از دست رفته
وقتي كه بچه بوديم دنيا جور ديگري بود. دنيا كه نه، ما جور ديگري بوديم. بزرگ تر ها حكم خدا را داشتند. همه حرفهايشان درست بود. همه چيز را مي دانستند. همه كار مي توانستند بكنند. هر كاري که دلشان مي خواست. قوي بودند. بزرگ بودند. يادم هست كه هميشه دوست داشتيم بزرگ شويم. هر وقت سنمان را مي پرسيدند يك سال اضافه تر مي گفتيم. اما نمي دانم... نمي دانم چطور شد كه وقتي ما بزرگ شديم مثل آنها نشديم. شايد هم هنوز بزرگ نشده ايم.
وقتي بچه اي بازي مي كند، وقتي بدو بدو مي كند، وقتي با آهنگي مي رقصد، وقتي كارتون نگاه مي كند، وقتي اسباب بازي كه مي خواسته مي خرد، لذت و شادي واقعي را در چشمانش مي بيني. وقتي كه مي خوابد آرامش واقعي را در چشمانش مي بيني. كسي نيست كه بچه ها را دوست نداشته باشد. كسي نيست كه از بغل كردن كودكي لذت نبرد. كودك معصوم است. عجيب است كه اين همه انسان معصوم در كنار خود مي بينيم و برتري آنها را نيز مي بينيم ولي چيزي از كودكان ياد نمي گيريم. ما كه از بهشت آمده ايم به دنبال راه رسيدن به بهشت هستيم.

يك بچه وقتي بازي مي كند فقط به خاطر بازي است كه بازي مي كند. به خاطر لذت از همان كار است. نه به خاطر پول. نه به خاطر ترس. نه به خاطر تقدير و نه افتخار.
كودك وقتي بازي مي كند فقط به بازي فكر مي كند. اگر صدايش كني شايد نشنود. هيچ وقت كار نمي كند. كارش بازي كردن است.
كودك در اكنون زندگي مي كند. هيچ وقت نگران فردا نيست. اگر بخواهند آمپول بزنند داد و فرياد مي كند اما نه از يك روز قبل. وقتي كه تمام شد ديگر تمام شد. فردايش عزا دار نيست. كودك فقط فكر الان است.
از تكرار خسته نمي شود. يك آهنگ را هزار بار هم گوش بدهد باز هم دوستش دارد. يك غذا را هميشه هم كه بخورد دوستش دارد. هر روز هم كه فوتبال بازي كند خسته نمي شود. 100 بار هم كه دالي بازي كني باز هم مي خندد. هميشه چيز تازه اي در آن كار مي بيند. جواب را از قبل نمي داند. اما چرا براي ما حتي تكراري شدن چيزهايي كه دوستشان داريم هم خسته كننده است؟
كودك دقيق است. همه چيز را مي بيند. با گل فرش، با يك تكه چوب، با يك تكه نخ و با هر چيزي سرگرم مي شود. همه چيز برايش جالب است. حتي مدفوع. مي خواهد همه چيز را بيازمايد. خيلي زود تر از من و شما همان حجم از مطالب را مي آموزد. اگر نمي تواند انتگرال بگيرد فقط به خاطر اين است كه نمي داند منظور ما از انتگرال چيست.
وقتي كه بچه بوديم دنيا جور ديگري بود. دنيا كه نه، ما جور ديگري بوديم...
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386
نمی دانم.
الان كه رفتم وبلاگ حاج محمود (فرياد سبز) و ديدم كه ديگه نمي خواهد بنويسه خيلی دلگير شدم. حس مي كنم يه جورايي به پست كذايي بنده هم مربوط مي شه. حالا اينكه چرا من اينجا پست مي نويسم و آنجا دعوا مي شه خودش حكايتيه.
در مورد پست قبلي دوستان همه گفتند كه تند رفته ام. خودم هم قبول دارم. با اين وجود هنوز هم معتقدم كه جمكران چيزي جز خرافه نيست. هنوز هم معتقدم كه از ماجراي عاشوا بي اندازه سو استفاده شده و حكومت فعلي ايران بخش عظيمي از حاكميتش را مديون همين موضوع است. هنوز هم معتقدم اينكه خدا را رها كرده ايم و از ديگري تقاضاي شفا و شفاعت و... داريم به يك معني شرك است. هنوز هم معتقدم به دلايل سياسي است كه امام حسين اينقدر مهم شده، چرا كه اگر همه ائمه معصومند چه دليلي دارد يكي از ديگري مهم تر باشد. هنوز هم معتقدم اينجوري گنبد و بارگاه درست كردن براي امام ها و دست كشيدن به ضريح و... بت پرستيه (هر چند كه مصداق بت پرستي را بيشتر ذهني مي دانم تا عيني). هنوز هم فكر مي كنم كار بي معني و نشدني است اگر بخواهيم مبناي اعتقاداتمان را بر اساس تاريخ قرار دهيم، تاريخي كه 1400 سال از آن مي گذرد. به عينه مي بينم چطور اتفاقي كه هفته پيش افتاده (مثلا ماجراي ناو آمريكا و قايق هاي تندرو سپاه) با ۲ فیلم مختلف و دو روایت متناقض روایت می شه. اما...
اما با همه اينها فكر مي كنم بهتره كاري به عقايد ديگران نداشته باشيم. موضوعي كه چند تا از دوستان هم اشاره كردند. بگذاريم بت پرست عقيده خودش را داشته باشد، مسلمان عقيده خودش، بهايي و كليمي و زرتشتي و كمونيست و... هم همينطور. هر چند كه اينجا يه وبلاگ است و خواننده چنداني هم نداره و من فقط و فقط عقيده خودم را ابراز كرده ام البته با زباني نسبتا تند. نه ديگران را به راه راست هدايت كردم، نه كسي را به جرم ارتداد و بت پرستي اعدام كردم. نه كسي را به جرم بهايي بودن از تحصيل و كار محروم كردم و نه گشت ارشاد انداختم و زن و بچه مردم را به جرم بستن چفيه دستگير كردم و نه حتی عقیده ام را صبح و شب از بلندگوی مسجد و تلوزیون و رادیو تبلیغ کرده ام.
اي كاش ديگران هم با ما همين گونه رفتار مي كردند. دوستي كه براي بنده كامنت پرمهري گذاشته و من را آشغال خطاب كرده اميدوارم بتواند لحظه اي درك كند كه دختري كه روسريش عقب رفته و عزيزان مخلص او را امر به معروف مي كنند چه حسي دارد و چرا با تنفر به هر عزیز بسیجی نگاه می کند.
متاسفانه اين دوستان خود را آنچنان بر صراط مستقيم مي دانند و خود را تجلي خداوند بر روي زمين مي دانند كه لحظه اي به اين فكر نمي كنند كه شايد ديگران هم حقي دارند. نوشتن يك پست وبلاگي كجا و اعدام و سنگسار و... كجا. شنيده ام كساني كه مرحوم فروهر و همسرش را كشتند روزه بودند و با نام خدا و یا زهرا انسانی را تکه تکه کرده اند. فروهري كه نمازش در زندان ترك نشد.
تقدس را بايد زدود. مقدس چيزي است كه نمي شود و نبايد در مورد آن فكر كرد. نبايد در مورد آن شك كرد. بايد عشق و يقين و ايمان كامل به آن داشت. اين يعني نقطه شروع اشتباه. نقطه شروع انحراف. هر چيزي كه احساس مي كنيم مقدس است را بايد بيشتر در موردش فكر كنيم و شك كنيم.
نمی دانم.
وقتي در مورد خداوند فكر مي كنم، مي بينم كه به فرض كه تمام دنيا بدون وجود خداوند امكان وجود داشته باشد، اما پيچيدگي انسان بسيار بسيار بيش از آن است كه بدون وجود مخلوقي بسيار با شعور به وجود بيايد. بگذريم از رابطه قلبي كه با خداوند دارم و اينكه همواره در سختي ها مرا نجات داده است. و در هر كاري او را ناظر خود مي دانم و سعي مي كنم به بنده ديگرش آزاري نرسانم.
اما طريق خداشناسي را در اسلام و در شيعه و در مسيحيت و... نمي بينم. پرسشها برايم بسيارند. در باب فقه و طريق حوزوي كه اصلا برايم بي ارزش بودن و غلط بودنش اظهر من الشمس است. در مورد شيعه اينكه چطور هيچ اشاره اي حتي به نام علي در قرآن نشده است. اينكه چگونه است كه امامت از پدر به پسر منتقل شده است و موروثي بوده است. چگونه است كه 3 تن از ائمه حتي نتوانسته همسري مناسب اختيار كنند و توسط همسر خود مسموم شده اند. چگونه علي به جنگ عايشه مي رود؟ چگونه در يك روز 700 نفر يهودي را سر مي برد (اين هم البته ماجراي تاريخي است و نمي دانم). در مورد اسلام و نص صريح قرآن پرسش بسيار دارم. چگونه ممكن است خداوند حقوق زن و مرد را مساوي قرار ندهد؟ چگونه ممكن است ديني براي همه زمانها باشد و برده داري را نفي و ممنوع نكره باشد؟ چگونه است كه خداوند دستور قتل مشركين و كفار را مي دهد؟ روابط زن و مرد چرا اينقدر در تضاد است با عقل و فطرت آدمي.
متاسفانه به استناد همين آيات است كه ابن ملجم علي را مي كشد، در سيستان دست و پا قطع مي كنند، در عراق بمب منفجر مي كنند و هزاران مسلمان تندرو ديگر كه اخبار بمب گذاري و جنايت هايشان را هر روز مي شنويم.
اگر بخواهم به طريق ابراهيم عمل كنم بايد هر چه علم و كتل است را بشكنم و نابود كنم. اما سر يك پست وبلاگي الكي پشيمان مي شوم و مي بينم مثل ابراهيم بت شكستن و مثل حسين شمشير كشيدن راه به جايي نمي برد ولو كه حرفم حق باشد. اگر هم بخواهم به حرف عقلم گوش كنم مي مانم كه پس دين اين وسط چه كاره است.
نمي دانم. شما بگوييد.
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
بت پرستی با طعم قیمه و قرمه سبزی
ماجراي بت شكني ابراهيم را همه در كتابهاي ديني دبستان خوانده ايم و شنيده ايم. ابراهيم به مردم مي گويد كه چرا بت هايي كه خودتان ساخته ايد را مي پرستيد. ماجرا ظاهرا ساده بود ولي من نمي تواستم بفهمم يعني چه. مگر مي شود كه كسي مجسمه اي را خلق كند و آنرا بپرستد؟ چقدر بايد بي عقل و بي شعور باشد؟
جواب را در فيلم محمد رسول الله يافتم. در جايي مي گويند: "كه ما بت را نمي پرستيم. روحي كه درون بت است را مي پرستيم. بت نشانه اي است از خداوند."
موسي با چه زحمتي مردم را از بت پرستي باز مي دارد. يك هفته قومش را ترك مي كند و بر ميگردد و قومش را گوساله پرست مي يابد.
كاري به راست و دروغ اين داستان ها ندارم. چيزي كه مسلم است اين است كه بت پرستي هميشه و هميشه وجود داشته است. تاريخ دائما تكرار مي شود. يك هفته كجا، 1400 سال كجا؟ تعارف نداريم. بت پرستي نوين است. اگر صدايت در بيايد مي خواهند تو را زنده زنده در آتش بسوزانند. توهين به مقدسات! محاربه با خدا! توهين به ائمه معصومين!
بت هايي ساخته اند به مراتب بزرگ تر از هبل و عذا. بت هايي كه هر روز از زمين سبز مي شوند و سربر مي آورند. قله كوه هم كه مي روي يك امام زاده ساخته اند. هر سال بزرگ تر و مجهز تر. با قدرت شفادهندگي بيشتر!
زمان ابراهيم هم همينطور بود. هر قومي بت خود را داشت. هر كشوري بايد حداقل يكي دو امام داشته باشد. هر شهري بايد حداقل چند امام زاده داشته باشد. هر محله اي بايد مسجد و حسينيه خود را داشته باشد. هر كوچه اي بايد حداقل يك سقا خانه داشته باشد. اگر عراق از قبل اين بت ها اين همه درآمد دارد، اگر عربستان دارد، اگر سوريه دارد، چرا ما نداشته باشيم؟؟ امام رضا تا امروز عملكردش بد نبوده! بايد تجهيز شود. چند برابر بزرگش مي كنيم. ولي راهش كمي دور است. يكي نزديك تهران مي خواهيم. زياد نيستند كساني كه به قبر خميني بيايند. پس يك مقدس تر مي خواهيم. چطور است امام زمان را نزديك تهران در چاه مي كنيم. جمكران مي سازيم. مبارك باشد. يك چاه ديگر هم مي زنيم و زنانه و مردانه اش مي كنيم. خوبيش اين است كه چون ظهور نكرده در هر جاي ديگري هم مي تواند شعبه بزند. با همان قدرت حاجت دهندگي!
حسين اما ماجرايش جالب تر است. هيجان انگيزتر و هاليوودي تر است. جنگ دارد. بكش بكش. شمشيربازي. تيراندازي. آدم خوبه و آدم بده. دراماتيك هم هست.غمگين. فردين بازي هم دارد. پرتابل هم هست. كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا. قشنگ 2 ماه جواب مي دهد. آهنگ تكنو مي گذاري و چراغها را خاموش مي كني و سينه مي زني و شور مي گيري. به به! چه حالي مي دهد! هر كس سينه بزند جايزه هم مي گيرد: قيمه و قرمه سبزي در اين دنيا و شفاعت آخرت در آن دنيا.آخرش هم توصيه هاي ايمني را مي كني و ياعلي مدد! اما نكند سرمان كلاه برود. يك امتحان سخت هم مي خواهد. آزمون اثربخشي برگزار مي كنيم. هر كس اشكش درآمد قبول است. امام حسين شخصا برايش Recommendation مي نويسد و خداوند مستقيما وارد بهشت مي كندش. هر كس اشك نريخت قلبش سنگ شده است. در گناه غرق شده است. بايد سريعا به آخوند محله مراجعه نمايد و درمان شود. مردود!
اگر اشك ريختي و خمس و ذكات و سهم امام دادي ديپلم، اگر قمه زدي و خون از سرت ريخت فوق ديپلم، اگر به عشق حسين رفتي روي مين ليسانس، اگر بمب بستي به خودت و چند نفر را كشتي فوق ليسانس و اگر حكم اعدام پسرت را "ابراهيم وار" صادر كردي و "حسين وار" هزار نفر، هزار نفر كفار و منافقين را اعدام كردي دكترا. مبارك باشد!
و يك روز عاقبت .... اين سناريو دراز مدت جواب داد و خوب هم جواب داد. روضه خوان ها پادشاه شدند و بت بزرگ گفت: ما هر چه داريم از اين محرم و صفر است.
حكايت همچنان باقي است... ابراهيمي بايد.

