تبليغاتX
قرمه سبزی
امروز 

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386

تبرئه احسان منصوری، مجيد توکلی و احمد قصابان مبارک باشه!

 

وقتی خبر را به مادرم گفتم بی اختیار اشک توی چشمام جمع شد. هم از خوشحالی و هم به خاطر آن همه رنجی که این بچه ها تحمل کردند. اینقدر خوشحالم که نمی دونم چی بگم. بچه های پلی تکنیک را بالاخره تبرئه کردند. با اینکه از نزدیک نمی شناسمشان ولی انگار برادرم را آزاد کردند. خدا را شکر. بالاخره فشارهای بچه ها نتیجه داد. باز هم دم بچه ها گرم که تو این فضای یخ بسته، 16 آذر یه تکونی خوردند. این نشان می دهد که چقدر فشارها می تونه موثر باشه. ای کاش یه فکری هم برای عدنان حسن پور، هیوا بوتیمار، جلوه جواهری، مریم حسین خواه و... بکنیم. قبل از اینکه خیلی دیر بشه.

نوشته شده توسط من در 21:33 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386

Ctrl+Alt+Del بايد گرفت...

با  اولين مورد برخورد مي كني (اعم از مرد، زن، كرد، ترك، دانشجو، كاسب، حزب اللهي، آمريكايي، فلسطيني و...). برداشتي از آن در ذهنت شكل مي گيرد. با دومي برخورد مي كني و برداشتت را امتحان مي كني. اگر درست بود نظريه ات قطعي تر مي شود. اگر با مورد سوم هم درست جواب داد، قطعي قطعي است. ديگر فرمولي ساخته اي كه با آن همه مردها، زنها، تركها، كردها، حزب اللهي ها، آمريكايي ها، فلسطيني ها را مي شناسي. ديگر به خودت زحمت فكر كردن و از نو شناختن نمي دهي. از قبل نتيجه را مي داني. كار راحت شده است اما مغز تعطيل!

نتيجه گيري كرده اي كه همه معاملات ملكي ها آدمهاي پدرسوخته اي هستند، پس از قبل حواست هست كه سرت كلاه نگذارند. وقتي تو گارد مي گيري، او هم فكر مي كند بايد حمله كند. بايد سرت كلاه بگذارد. او هم نتيجه مي گيرد كه قاعده اش اين است. لابد اگر سرت كلاه نگذارد سر خودش كلاه مي رود. به اين ترتيب هم نظر تو در مورد اينكه معاملات ملكي ها آدمهاي شارلاتاني هستند تائيد شد و هم او ياد مي گيرد كه بايد اينگونه باشد تا يك معاملات ملكي واقعي باشد. به همين نحو شايد قضاوت كرده اي راجع به پدر و مادر، آمريكايي ها، مذهب، مذهبي ها، پولدارها، جنسهاي چيني، پرسپوليس، شراب و يا هر چيز ديگري. اگر باور داري كه اسلام خوب است، اگر باور داري كه اسلام بد است، اگر باور داري كه اسلام نه خوب است و نه بد، به هر حال هر روز و هر روز دلايل بيشتري براي تائيد نظريه ات خواهي يافت. مگر …

مگر آگاهي يابي نسبت به اينكه هيچ چيز مطلق نيست. مگر آگاهي يابي كه ديدگاه ديگري هم مي تواند وجود داشته باشد. مگر مرور كني با خودت كه اين باور از كجا آمده است و اگر خلاف اين باور را داشته باشم چه خواهد شد. مگر آگاهي يابي كه با واقعيت زندگي كردن بهتر است از در توهم زندگي كردن. گاهي…

شايد باورت اين است كه احمدي نژاد آدم خوبي است (نيست). يك مورد خلاف نظرت مي بيني. چند راه داري. يا مي گويي كه نيتش خير است و ايرادي ندارد (فريب كار است و قصد پنهاني دارد). يا منكر خبر مي شوي. يا به خودت مي قبولاني كه اين كار مصداق كار بد (خوب) نيست. يا نظرت را به كل عوض مي كني. يا از دنيا نا اميد مي شوي و يا مي فهمي كه هيچ چيز مطلق نيست. مطلق نگاه كردن براي راحتي كار است.

مهم نيست در چه گردابي گير مي افتيم. مهم اين است كه درگرداب نيفتيم. اما…

           

اما همه ما فكر مي كنيم كه خودمان نگاه بازي داريم. خوب و بد را كنار هم مي بينيم. ديگران نمي بينند. آزمونش ساده است. اگر نظري خلاف نظرت بشنوي چه حالي پيدا مي كني؟ عصباني مي شوي؟ اگر كسي به عقايد مذهبيت بي احترامي كند آتش مي گيري؟ و يا مثلا اگر كسي پس از 28 سال طرفداري جمهوري اسلامي را بكند داغ مي كني؟ آيا فحش مي دهي؟ آيا آتش مي زني سفارتش را؟ آيا سعي مي كني به هر ترتيب كه شده او را عصباني كني؟ آيا سعي مي كني به هر كلكي كه هست او را به راه خود (راه راست)بياوري؟ با محبت؟ با دعوا؟ با توهين؟ با دستگيري؟ با اعدام؟

تو خود اسير گردابي و مي خواهي ديگري را از گرداب در آوري؟ اما …

            

                   Hosted by Tinypic.com

اما، با هزار شيوه رندانه خود را فريب مي دهيم. بالاخره ياد مي گيري كه فحش و بد و بيراه فايده اي ندارد. مي روي سراغ كتاب خواندن، هزار و يك دليل جمع مي كني در اثبات عقيده ات. نه براي دانستن كه به قصد رو كم كني. بعد از آن مي گردي دنبال يك نفر براي بحث تا او را مغلوب كني. ريشه همه مشكلات دنيا را از عدم اعتقاد به اين يك باور مي داني. از خدا مي خواهي يك نفر پيدا شود تا حالش را بگيري. تا دنيا را اصلاح كني. ته دلت قند آب مي شود وقتي ذره اي تسليم مي شود. تمام عمر را در رنج و تنش و ناراحتي مي گذارني براي اثبات مدعايت. خودت هم مي فهمي كه احمقانه است ولي دلت نمي آيد بازگردي. هدفت را مقدس و مقدس تر مي كني. دفاع از آرمان، حفظ استقلال، گسترش عدالت، دفاع از ناموس، دفاع از ارزشها، سرنگوني حكومت ديكتاتور، دفاع از حقوق كودكان. هر قدر بيشتر رنج بكشي بيشتر لذت مي بري. هر قدر عجيب تر باشي مقدس تري، متفاوت تري، فهميده تري، با تقوي تري، قوي تري، برتري. با خودت مي گويي بيشتر مردم نمي فهمند. بيشتر مردم جرات جنگيدن را ندارند. بيشتر مردم …. هر روز به خودت نارنجك مي بندي و زير تانك مي روي. در جنگ جبهه حق وجود ندارد. حقيقت را در بي طرفي و آرامش بايد جست.

نوشته شده توسط من در 18:45 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

شنبه دهم آذر 1386

بوق زدن ممنوع؟

در خیابان کسی پشت سرت بوق می زند. عصبانی می شوی. ممکن است زیر لب بگویی : " ای زهر مار"، شاید بلند تر بگویی: " مگه کوری؟ نمی بینی جلوم بسته است؟"، یا شاید: "درد بی درمون، تا چشمشون به یه زن می افته هی بوق می زنند" و یا "چقدر مردم نفهمند؟ یه آدم حسابی تو این مملکت پیدا نمی شه" و یا شاید محل نمی گذاری، آرام تر می روی، اگر جلو زد نور بالا می اندازی توی چشمش. یا شاید "اخ اخ . وانتی . بیا برو. بیا برو" و...

لحظه ای تامل کنیم. چه اتفاقی دارد می افتد؟

                                      

" مگه کوری؟ نمی بینی جلوم بسته است؟". در درونت احساس کرده ای که او با یک بوق توانایی تو را نادیده گرفته است. فکر می کند می تواند رد بشود ولی تو نمی توانی. یعنی تو ضعیفی. اما تو از ضعف می ترسی. آنرا مخفی کرده ای. همیشه به خودت گفته ای "من ضعیف نیستم" تا از یاد ببری ناتوانیت را. اما او با یک بوق، با فشار دادن یک دکمه، ناتوانیت را به تو یادآوری می کند.

او بوق می زند. هیچ چیزی نمی گوید. اما تو فکر می کنی که چون زن هستی بوق می زند. "رانندگی زنها بد نیست". "زنها ضعیف نیستند". اینها را بارها به خودت گفته ای ولی باور نکرده ای. حرف خودت را قبول نداری. دلت می خواهد این حرف را دیگران بگویند. مستقیم و یا در رفتارشان. یک بوق، ضعفی که درونت احساس می کنی را یادآوری می کند. حس می کنی : من خوب نیستم. یک لحظه یادت می رود که به خودت تلقین کنی : من خوب هستم.

او بوق می زند. تو می گویی: "چقدر مردم نفهمند؟ یه آدم حسابی تو این مملکت پیدا نمی شه". تو احساس تنهایی می کنی. دوست داری فکر کنی، چون آدم خاصی هستی، کسی تو را درک نمی کند. با دیگران تفاوت داری. نه به این دلیل که ایرادی داری، بلکه چون دیگران ایراد دارند. خودت از تنهایی ناراحتی. دروغ خودت را نمی توانی باور کنی. به دنبال دلیل می گردی تا بتوانی دروغ خودت را بور کنی. شاهد از غیب می رسد. یک بوق هم می تواند دلیل خوبی باشد برای اینکه تنهاییت را تسکین دهی.

" فکر می کنه ماکسیما داره خیابون را خریده".  درد بی پولیت را تسکین می دهی: دلیلی پیدا کرده ای که پولدارها خودخواه، عوضی و بی مبالات  هستند و می خواهی اثبات کنی : پیکان + انسان فرهیخته > ماکسیما + آدم نادان

او بوق می زند. می خواهی عصبانی شوی اما این حرفها را شنیده ای. می دانی که عصبانی شدن یعنی ضعف. قبلا زیاد حرف زور شنیده ای. دیگر نمی خواهی زیر بار زور بروی. می خواهی ظالم را به سزای اعمالش برسانی. محل نمی گذاری. به خودت می گویی ببین چقدر قوی هستم. او باز بوق می زند. می ترسی که مبادا دعوا شود یا تصادف. می گذاری برود. ظالم زورگو را بخشیده ای. در دلت به خودت تبریک می گویی برای این همه بخشندگی. اما نکند که او منظور تو را متوجه نشده باشد. نکند که او فکر کرد تو ترسیده ای. نور بالا می اندازی توی چشمش.

او بوق می زند. ناراحت می شوی. دلت می خواهد حالش را بگیری. دلت می خواهد عصایی را برداری و به خدمتش برسی. اما ممکن است کتک بخوری. ممکن است از پشت بزند به ماشینت. می گویی : "اخ اخ . وانتی . بیا برو. بیا برو". به خودت جایزه می دهی: 10 امتیاز برای بخشندگی، 10 امتیاز برای عصبانی نشدن، 10 امتیاز برای این فهم و شعور، 10 امتیاز برای پرهیز از درگیری. فکر می کنی تسکین یافته ای اما یک دفعه و بی دلیل یاد رئیست می افتی. ته ذهنت می گذرد "وانتی با آن سطح شعور پایینش، زور گفت و من کوتاه آمدم. رئیسم هم زور گفت و کوتاه آمدم ..."

اما آیا ایراد از کسی است که بوق می زند؟ از دیدگاه حقوقی، شاید. اما از دیدگاه فردی، ایراد از ماست. دکمه عصبانی شدن، ناراحت شدن، دلگیر شدن، حتی خوشحال شدن و به طور کلی احساسات ما، دست دیگران است. دکمه را از دست آنها باید گرفت. تا زمانی که احساس ضعف خود را بهبود نبخشیم، هر چیز کوچکی دکمه احساسات ما را فشار می دهد.

نوشته شده توسط من در 2:1 | موضوع:
• لینک ثابت   •