شنبه شانزدهم خرداد 1388
http://nimanasrin.blogfa.com/post-436.aspx
جمعه پانزدهم خرداد 1388
به کجا چنین شتابان؟
همیشه می نوشتم تا یه حرفی را به بقیه بزنم، اما این دفعه هیچی نمی خواهم بگم. این دفعه یه پرسش دارم. ما داریم عمرمون را صرف چی می کنیم؟ چه کاریه که ارزشش را داشته باشه؟ به چی می خواهیم برسیم؟ همه ما گاهی به این موضوع فکر می کنیم ولی معمولا جوابی پیدا نمی کنیم. تلاش می کنیم از اینجا بریم آنجا، تلاش می کنیم برای تغییر. گاهی این تغییرات آسونه، گاهی سخت گاهی هم نشدنی. ولی به هر حال یه مقصدی برای خودمون تعریف می کنیم و راه می افتیم و می ریم. وقتی که داری می ری، دلت به این خوشه که وقتی بهش رسیدی آروم می شی. چون معمولا سخته رسیدن، دیگه به این قضیه فکر نمی کنی. ولی گاهی که می رسی، می رسی به اون چیزی که می خواستی، به اون چیزی که مدتها براش زحمت کشیدی، حرص خوردی، استرس داشتی، می بینی که نه. این هم آن چیزی نبود که می خواستی. فکر می کنی که در انتخاب هدف اشتبه کردی، دوباره یه هدف دیگه و دوباره راه می افتی. اصلا بدون هدف نمی تونیم زندگی کنیم. و این ماجرا تکرار می شه و تکرار می شه و تکرار می شه تا این که آخر سر یه روز عمر تموم می شه.
می گن شادمانی، خوشی، هر چی که اسمش را می خواهی بذاری، یه چیز درونیه. آره من هم قبول دارم. کم کم دارم می فهمم که با رسیدن به این چیز و آن چیز آروم نمی شیم. اما بدبختی اینه که آروم هم که می شی باز آروم نیستی! باز هم حوصله ات سر می ره. باز یه چیز دیگه می خواهی. باز هیجان می خواهی. باز هم دلت برای مشکلات تنگ می شه.
می گن هدف زندگی رسیدن به خداست. یه مدت هم رفتم دنبالش ولی آخرش فهمیدم که کلا نفهمیدم! انگار فقط یه حرف بود.
سوای زندگی روزمره، سوای این که کی می خواد رئیس جمهور بشه. سوای اینکه فردا چی می خواهد بشه، زندگی یه معنی می خواد. نمی دانم اصلا معنی ای داره یا نه. یاد می گیری، یاد می گیری، یاد می گیری، هی با این مخ لامصب کلنجار می ری که کامل تر بشه. وقتی که کامل شد سرت رو می ذاری و می میری.
می گن تو لحظه حال زندگی کن. می گن تو گذشته و آینده نباش. می گن خودت باش. برای این و آن زندگی نکن. حرفهای خوبیه. حرفهای قشنگیه. ولی من نمی فهمم یعنی چی. واقعا یعنی چی؟
ساعت پنج صبحه. همه جا تاریک. همه جا ساکت. هیچ مشکلی ندارم، فقط دردم اینه که چرا دورم از خانواده ام. چرا دورم از دوستهام. یه کم بیشتر که فکر می کنم می بینم، خوب دور هم که نبودم فرقی نمی کرد. الان همشون خوابیده بودند. آخر آخرش تنهایی. آخر آخرش خودتی و خودت. همه میان و می رن. خیلی مهمند البته ولی باز هم میان و می رن. خیلی وقت نیست که آمدم. آن موقع هم که ایران بودم همچین خبر خاصی نبود. نه انگیزه ای، نه هدفی، نه امیدی. فقط خوبیش این بود که دور و برم شلوغ بود. هر وقت دلم می خواست، با دوستام بودم. البته می گم هر وقت. آن هم هروقت نبود. کم کم آنها هم ازدواج می کنند، هر کی می ره پی زندگی خودش. آخرش خودتی و خودت.
خیلی طول کشید که بیام. خیلی بدو بدو کردم. خیلی پول خرج کردم. خیلی مرور کردم برای خودم که برم یا نه. اتفاق عجیبی نیافتاده. همه اینها را می دانستم. همون موقع به خودم گفتم، هر وقت دلت تنگ شد، یادت باشه کجا کار می کردی، یادت باشه هر روزت بی هدف بود، یادت باشه بعد این همه سال درس خوندن آخرش هم هیچی به هیچی. همه اینها را می دانم. همین فردا هم برگردم ایران فقط برای یکی دو روز حالم خوبه. دوباره همون مسائل، دوباره همون مشکلات. سرگردونی، بلاتکلیفی. اصلا ربطی به اینجا بودن و آنجا بودن نداره. مساله اینه: آخرش که چی؟
اگه یکی دیگه اینو نوشته بود، بهش می گفتم آخر نداره. اول و آخرش همینه. زندگی همینه. برای خیام حل نشد، برای تو هم حل نمی شه. ولی این حرفها خودمو قانع نمی کنه.
در سکوت و تاریکی دراز کشیدم. صدای پرنده ها هست، نسیم خنک هست. مبل راحت هست. هر قدر که پولدار بودم، هر قدر که قدرتمند بودم، هر قدر که مشهور بودم، این لحظه زندگی همینی بود که الان هست. بهتر از این نمی توانست باشه. تنهایی و خلوت همه آدمها یه جوره.
به روزی که دانشگاه قبول شدم فکر می کنم، همیشه فکر می کردم آن روزنامه لعنتی را وقتی می خرم و اسمم را می بینم بال در میارم. اما خبری نشد. فکر کردم چون رشته ای که می خواستم قبول نشدم اینجوریه. دوست دختر داشتم، همیشه آرزوشو داشتم، باز هم خبری نشد، فکر کردم چون به تدریج پیش آمد اینجوریه، فکر کردم چون این اونی که می خواستم نیست اینجوریه. هیجان داشتم البته. خوشحال شدم ولی نه آنقدر که انتظارش را داشتم. نه اونی که تو ذهنم بود. ویزامو گرفتم، باز همینطور، باز فکر کردم چون می خواهم از همه جدا بشم آنقدر خوشحال نیستم. برعکسش هم هست. خداحافظی کردم، ناراحت بودم، اما باز هم نه آنقدر. فکر می کردم پامو بذارم تو هواپیما گریه می کنم تا اینجا. باز هم خبری نشد. این اون چیزیه که نمی فهمم. چی می خواهد ما رو خوشحال کنه؟ چی می خواهد ما رو ناراحت کنه؟
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
ارزان فروشی ممنوع!
http://ghormeh.wordpress.com/2009/06/03/ارزان-فروشی-ممنوع/
شنبه نهم خرداد 1388
سه تا مطلب خوب گذاشتم. بیایید نظر بدهید.
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
اسباب کشی
سلام
چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند, چه زیباست سرودن وقتی میدانی او میشنود,چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند
حتما بهم سربزن...
محبت می کنی اگه منو با نام :: جایی برای با هم بودن:: لینک کنی
منتظرتون هستم

من هم به تقلید از دوست جدیدم محمدرضا (وبلاگ کرکس پیر)، در پاسخ چند خطی خوشمزگی کردم و گفتم علاقه ای به این کلکهای تبلیغاتی ندارم. و دیگر از این ها نفرستید. نمی دانستم وقتی نوشته:"چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند" منظور از "او" مدیران سایت بلاگفا و احتمالا برادران صدیق وزارت اطلاعات هستند. امروز که نظرات وبلاگ را بررسی می کردم دیدم متن این کامنت حذف شده.
ضمن تشکر فراوان از مدیران سایت بلاگفا و برادران وزارت اطلاعات، که نه تنها کامنتهای تبلیغاتی می فرستند و نه تنها به طور دائم مطالب را می خوانند، که مطالب وبلاگ را ویرایش هم می کنند و این ساده ترین شوخی ها را هم تاب نمی آورند، همچنان که ترک فیزیکی وطن کردم عطای بلاگفا را هم به لقایش بخشیدم و زین پس در وردپرس می نویسم.
آدرس جدید ما

